متن بعضی از نوحه ها و مناسبت آنها


شمیم عاطفه در کوچه ها رها شده است

دوباره هر شب من رنگ کربلا شده است

وزیده در همه جا عطر سیب حضرت عشق

قسم به ساحت گریه قسم به ساحت عشق

دوباره شوق حرم تا خدا دلم را برد

به عرش روشن کرب و بلا دلم را برد

دوباره ماه محرم، رسیده ماه عزا

غروب غربت جانکاه سیدالشهدا

صدا صدای قدیمی طبل و زنجیر است

فضا فضای صمیمی ولی چه دلگیر است

خروش ناله‌ی حیّ علی العزا در راه

دوباره قافله‌ی روضه های ثارالله

برات گریه دوباره به چشممان دادند

به ما حسینیه‌ی‌ گریه را نشان دادند

حسینیه است؟ نه، خیمه؟ نه، کربلا اینجاست

مزار خون خدا فی قلوب من والاست

محرم آمده آقا صدایمان کردی

برای عرض ارادت، جدایمان کردی

لیاقتی بده تا روضه خوان تو باشم

عنایتی که فقط در امان تو باشم

بگیر دست مرا وقت خسته حالی ها

پری بده به دلم در شکسته بالی ها

مرا به غربت بی انتهای خود بردی

شبی که گوشه‌ی‌ صحن و سرای خود بردی

هنوز ندبه‌ی غم در رواق تو جاری است

هنوز داغ عطش بین باغ تو جاری است

صدای مرثیه‌ی آب آب می آید

صدای گریه‌ی‌ طفل رباب می آید

هنوز علقمه لب تشنه‌ی لب سقاست

هنوز چشم حرم در مصیبتش دریاست

امید اهل حرم می رود به قربانگاه

و یا به سوی منا می رود ذبیح الله

شکسته قلب حرم، یا مجیب می گوید

نگاه خسته ای أین الحبیب می گوید

از آسمان و زمین تیر و دشنه می بارد

ز هر کرانه فقط تیغ تشنه می بارد

صدای ناله‌ی أمن یجیب می آید

صدای روضه‌ی‌ شیب الخضیب می آید

خمیده خواهری انگار می رود از حال

گمان کنم که رسیده حوالی گودال

میان هلهله‌ی بی امان چه می بیند؟

میان نیزه و تیر و سنان چه می بیند؟

**نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

هوا ز باد مخالف چو قیرگون گردید

عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

یوسف رحیمی


بقیه نوحه ها در ادامه مطلب :


نوحه محرم و ...

شعر استقبال از ماه محرم

مجموعه: آرامش سبز

 

دلی که سینه زن هر شب محرم شد

دلی که سینه زن هر شب محرم شد

صدای هر تپشش ذکر یا حسینَم شد

به یاد غربت یک لحظة تو این گونه

بساط گریة هر روز من فرا هم شد

شبی که در دل من خیمه زد غم از هر سو

دلم حسینیة بغض و آه و ماتم شد

فدای زلف پریشان تو که بر نیزه

برای قافله سالاری تو پرچم شد

فرشته مثل رقیه سیاه می پوشد

حسین ! سایة تو از سر همه کم شد

همیشه هر شب جمعه امید دارم که

دوباره زائر شش گوشة تو خواهم شد

قسم به عشق که رنگ حسین می گیرد

دلی که سینه زن هر شب محرم شد

 

 

 

اس ام اس پیشواز ماه محرم

   از داغ حسین اشک نم نم داریم ، در خانه سینه تا ابد غم داریم ، پیراهن و شال مشکی آماده کنید ، چند روز دگر تا به محرم داریم..!

ΔΔΔΔΔΔΔΔΔاس ام اس فرارسیدن محرمΔΔΔΔΔΔΔΔΔ
میان دل ز عشقت لاله باغیست ، بحمدالله که قلبم مست ساقیست ، بساط گریه را آماده سازید ، که 3 شب تا محرم وقت باقیست..!
ΔΔΔΔΔΔΔΔΔاس ام اس فرارسیدن محرمΔΔΔΔΔΔΔΔΔ
محرم آمد .. دلم مست و لبم مست و سرم مست ، بخون ای دل که صبرم رفته از دست ، بخون ای دل محرم اومد از راه ، بخون هاجر تو با عباس بی دست..!
ΔΔΔΔΔΔΔΔΔاس ام اس فرارسیدن محرمΔΔΔΔΔΔΔΔΔ
ما  زین جهان از پی دلدار میرویم ، به شوق دیدار حیدر کرار میرویم ، درب بهشت گر نگشایند به روی ما ، ما بچه ی مسعودیه ایم از روی دیوار میرویم..!
ΔΔΔΔΔΔΔΔΔاس ام اس فرارسیدن محرمΔΔΔΔΔΔΔΔΔ
تمام شد شب عید و نوای غم آید ، که نم نمک غم عالم به روی هم آید ، صدای قافله ی عشق میرسد بر گوش ، که چند شب دگر آقا محرمت آید..!
ΔΔΔΔΔΔΔΔΔاس ام اس فرارسیدن محرمΔΔΔΔΔΔΔΔΔ
کم کم سیاهی علمت دیده می شود ، آثار خیمه های غمت دیده می شود ، افتاده سینه ام به تپشهای انتظار ، از روی تل دل حرمت دیده میشود..!
ΔΔΔΔΔΔΔΔΔاس ام اس فرارسیدن محرمΔΔΔΔΔΔΔΔΔ
ارباب صدای قدمت می آید ، هنگامه ی اوج ماتمت می آید ، ما در تب و تاب غم تو می سوزیم ، 2 شب دیگر محرمت می آید..!
ΔΔΔΔΔΔΔΔΔاس ام اس فرارسیدن محرمΔΔΔΔΔΔΔΔΔ
خواستم شکوه کنم ، به دلم بد آمد ، یادم افتاد کسی هست که خواهد آمد ، حتم دارم کلماتش همه باران هستند ، حرفهایش به دل انگیزی قرآن هستند ، عطر هر گل چو مسیح از نفسش می بارد ، چه شبی می شود آن شب که علم بر دارد..!
ΔΔΔΔΔΔΔΔΔاس ام اس فرارسیدن محرمΔΔΔΔΔΔΔΔΔ
هردم به گوشم می رسد آوای زنگ قافله ، این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله ، یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است ، این زن صدایش آشناست ، ای وای بر من زینب است..!
ΔΔΔΔΔΔΔΔΔاس ام اس فرارسیدن محرمΔΔΔΔΔΔΔΔΔ
دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود ، دلها همه آماده ی پرواز شود ، با بوی محرم الحرام تو حسین ، ایام عزا و غصه آغاز شود..!

منبع:3nasl.com

 

 

 

شعر نوحه و مداحی مخصوص محرم

 اللهم ارزقنا کربلا
روز و شب دارم دعا           آرزومه ای خدا        دیدن شیش گوشه ی کرببلا
همه رفتن کربلا              به دیار نینوا          اسم من از قلم افتاده خدا
من و این دیده ی تر        من و قلب پرشرر     من و یک عکس ضریح کربلا
       حرم اربابم حسین       صحن بین الحرمین      شده فکر و ذکر و خواب هر شبم
همه سوز و ساز من         اینه امتیاز من       که غلام و سینه چاک زینبم
میرسه تو هیئتا         به مشام جان ما      بوی دلنواز یاس از علقمه
بَه! که چه غوغا میشه    محشری بر پا میشه    شب جمعه کربلا با فاطمه
چی میشه روز جزا           به سپاس گریه ها          ما بشیم از همه آدما جدا
مست شاه نینوا            جای جنت خدا           ما بشیم ساکن کوی کربلا

 

امام حسین(ع)-ورودبه محرم
شمیم عاطفه در کوچه ها رها شده است
دوباره هر شب من رنگ کربلا شده است
وزیده در همه جا عطر سیب حضرت عشق
قسم به ساحت گریه قسم به ساحت عشق
دوباره شوق حرم تا خدا دلم را برد
به عرش روشن کرب و بلا دلم را برد
دوباره ماه محرم، رسیده ماه عزا
غروب غربت جانکاه سیدالشهدا
صدا صدای قدیمی طبل و زنجیر است
فضا فضای صمیمی ولی چه دلگیر است
خروش ناله‌ی حیّ علی العزا در راه
دوباره قافله‌ی روضه های ثارالله
برات گریه دوباره به چشممان دادند
به ما حسینیه‌ی‌ گریه را نشان دادند
حسینیه است؟ نه، خیمه؟ نه، کربلا اینجاست
مزار خون خدا فی قلوب من والاست
محرم آمده آقا صدایمان کردی
برای عرض ارادت، جدایمان کردی
لیاقتی بده تا روضه خوان تو باشم
عنایتی که فقط در امان تو باشم  
بگیر دست مرا وقت خسته حالی ها
پری بده به دلم در شکسته بالی ها
مرا به غربت بی انتهای خود بردی
شبی که گوشه‌ی‌ صحن و سرای خود بردی
هنوز ندبه‌ی غم در رواق تو جاری است
هنوز داغ عطش بین باغ تو جاری است
صدای مرثیه‌ی آب آب می آید
صدای گریه‌ی‌ طفل رباب می آید
هنوز علقمه لب تشنه‌ی لب سقاست
هنوز چشم حرم در مصیبتش دریاست
امید اهل حرم می رود به قربانگاه
و یا به سوی منا می رود ذبیح الله
شکسته قلب حرم، یا مجیب می گوید
نگاه خسته ای أین الحبیب می گوید
از آسمان و زمین تیر و دشنه می بارد
ز هر کرانه فقط تیغ تشنه می بارد
صدای ناله‌ی أمن یجیب می آید
صدای روضه‌ی‌ شیب الخضیب می آید
خمیده خواهری انگار می رود از حال
گمان کنم که رسیده حوالی گودال
میان هلهله‌ی بی امان چه می بیند؟
میان نیزه و تیر و سنان چه می بیند؟
نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
هوا ز باد مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید
بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
گر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

 

 

اشعار زیبا وِیژه محرم

مجموعه: شعر و ترانه

 

 

 دارد می آید محرم
یک کاروان دل به سویت
تو رهروی سوی فردا
دارد می آید محرم
ماه پر از یاد مولا

دارد می آید محرم
ماه مساجد، تکایا
ماه غم و اشک و ماتم
بر غربت ابن زهرا

دارد می آید محرم
ماه همیشه سیه پوش
ماهی که هر انقلابی
از یاد آن گشته پرجوش

دارد می آید محرم
ماه حسین و علمدار
هیهات از هرچه ذلت
از زندگانی چو مردار

هیهات از هرچه بیعت
با هر یزید زمانه
از مسلک اهل کوفه
از اشک بی پشتوانه

دارد می آید محرم
و کربلا کل دنیاست
شمر و اباالفضل و هانی
نقش من و تو همین هاست

باید که خود را بیابیم
ما در کدامین سپاهیم؟
یا در عمل اهل حقیم
یا آنکه اهل تباهیم

 

سلام من به محرم
ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا
بـه لطـمه هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش
بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی
به چشم کاسه ی خون وبه شال ماتم مـهـدی

سـلام من بــه مـحـرم  بـه کـربـلا و جـلالــش
به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب
بـه بــی نـهــایــت داغ  دل شـکــستــه زیـنـب

سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل
بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکـبـر
بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر

سلام من به محرم به دسـت و بـا زوی قـاسم
به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره ی اصـغـر
به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـاره ی اصـغـر

سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه
بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شـقـی زهـیـرش
بـه بـاز گـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش

سلام من بـه محرم  بـه مسـلـم و به حـبـیـبش
به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش

سلام من بـه محرم  بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب
بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب

سلام من به محـرم  به شـور و حـال عیـانـش
سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش

 

محرم بهترین ماه
از زمین تا آسمان آه است می دانی چرا؟
یک قیامت گریه در راه است می دانی چرا؟

بر سر هر نیزه خورشیدی ست یک ماه تمام
بر سر هر نیزه یک ماه است می دانی چرا؟

اشهد ان لا...شهادت اشهد ان لا ...شهید
محشر الله الله است می دانی چرا؟

یک بغل باران الله الصمد آورده ام
نوبهار قل هوالله است می دانی چرا؟

راه عقل ازآن طرف راه جنون از این طرف
راه اگر راه است این راه است می دانی چرا؟

از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

از محرم دم به دم هر چند ماتم می چکد
باز اما بهترین ماه است می دانی چرا؟

 

 

متن های بسیار زیبا نوحه و مرثیه محرمی برای مداحان(فارسی و عربی)

۸:۱۰ ب.ظ | دسته‌بندی نشده

 

 

یا حسین با غمت آشنایم عاشقم عاشق کربلایم
من اگر پادشه یا گدایم عاشقم عاشق کربلایم

از غمت خون دل شد غذایم عاشقم عاشق کربلایم
یا حسین جان فداى سر تو جان علی أکبر تو

یا حسین با غمت آشنایم عاشقم عاشق کربلایم
من اگر پادشه یا گدایم عاشقم عاشق کربلایم

بر سر راه دلبر نشینم روى نورانیش را ببینم
غنچه اى گل زروى اش بچینم با شد این آرزو مدعایم

خون دل جارى از دیدهایم عاشقم عاشق کربلایم
من اگر پادشه یا گدایم عاشقم عاشق کربلایم

روز وشب نالم اندر فراقت
گشته ام همچو مجنون زداغت
یا حسین اى گل باغ زهرا بحق بابت علی عشق دلها
کن روا حاجت شیعیان را بر در لطفت چن کدایم

من غلام شاه عالمینم آرزومند کوى حسینم
روز وشب در غم وشور وشینم
بهر عباس اش اندر نوایم

یا حسین با غمت آشنایم عاشقم عاشق کربلایم
من اگر پادشه یا گدایم عاشقم عاشق کربلایم

———————————————————————————————————————————

هرکى میاد پیشم میگه دارم میرم کربُبلا
دارم میرم پیش آقا میرم بسوى نینوى

میگه دارم میرم سفر دعا بکن مسافرم
چیزى میخواى بهم بگو برات از انجا بیارم

از هجر کربلات آقا دیگه دارم دق میکنم
اگه بگذارى من بیام دلم رو عاشق میکنم

حالا که دست روزگار بصورتم سیلى زده
جواب زشتى منو آقا تو با بدى نده

أمیرم أمیرم نبینم کربلاتُ من میمیرم

از هجر کربلاىَ تو موهام داره سپید میشه
دیگه داره از آمدن خسته ونا امید میشه

بگو به من تا کى آقا در انتظارش بشینم
تا کى دلم رو خوش کنم عکس حرم را ببینم

ندیدن صحن وسرات بتَّر از این غم نمیشه
ببر منو کرببلات چیزى ازت کم نمیشه

نگاه بکن یه خسته دل داره التماس میکنه
دلش هر لحظه هوَسَ حرم عباس میکنه

تو رو قسم به کى بدم به مادرت یا به حسن
تو رو بجون زینبت روى منو زمین نزن

گره کار من فقط با دستاى تو وا میشه
اگه شما بخواى آقا نصیبم کربلا میشه

امیرم امیرم نبینم کربلاتُ من میمیرم

اگه تو نخواى منو تو دنیا آواره میشم
یه فقیر دور گرد بى کس وبى چاره میشم

اما سخته از شما ارباب حسین جدا شدن
از شما جدا شدن یعنى آقا پناه شدن

أمیرم أمیرم نبینم کربلاتُ من میمیرم

———————————————————————————————————————————

دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود
گوشه ویرانه جای بلبل زهرا نبود

جان بابا خوب شد بر ما یتیمان سر زدی
هیچ‌ کس در گوشه ویران به یاد ما نبود

دخترم روزی که من در خیمه بوسیدم تو را
ابر سیلی روی خورشید رُخَت پیدا نبود

جان بابا، هر کجا نام تو را بردم به لب
پاسخم جز کعب نی ،جز سیلی اعدا نبود

دخترم وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت
عمه آیا در کنارت بود بابا ،یا نبود

جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را می‌زدند
ذره‌ای رحمُ و مروت در دل آنها نبود

دخترم وقتی عدو می‌زد تو را برگو مگر
سیّد سجاد زین‌العابدین آنجا نبود

جان بابا بود، اما دستهایش بسته بود
کس به جز زنجیر خونین، یار آن مولا نبود

دخترم آن شب که در صحرا فتادی از نفس
مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرا نبود

جان بابا من دویدم زجر هم می ‌زد مرا
آن ستمگر شرمش از پیغمبر و زهرا نبود

دخترم من از فراز نی نگاهم با تر بود
تو چرا چشمت به نوک نیزه اعدا نبود

جان بابا ابر سیلی دیده‌ام را بسته بود
ورنه یک لحظه‌ غافل دلم بابا نبود

———————————————–

شبی ساکت و دلگیر
خودم بودم و قلبی که ز غم بسته به زنجیر
وهنگام اذان بود که پیچید در آفاق، همه جا نغمه ی تکبیر
نوشتند که هنگام اذان دست به دامان خدا باش
و مشغول دعا باش 
که آن لحظه بود لحظه ی شیرین اجابت
و باز است به درگاه الهی در رحمت
شدم غرق عبادت
دو چشمم پر از اشک شد و روی لبانم همه سوگند
 که یا رب تو رهایم کن از این بند
و گفتم به خدا بین دعایم که دلتنگ اذان حرم کرب و بلایم
سلام على أرض کربلاء

همان‌ جا که دل از سوز فراقش شده بی‌تاب
همان‌ جا که زده دست به دامان زمین خوشه ی مهتاب
همان وادی سوز و عطش و درد
همان وادی شرمندگی آب
همان وادی پاک حرم حضرت ارباب
همان‌ جا که زمینش همه نور است حضور است
حماسه است، غرور است پر از شور و شعور است
شرفمند‌تر از وادی طور است
و فرش حرمش از پر حور است
وبر مهدی زهرا همه شب راه عبور است
همان‌جا که حرم خانه ی دل هاست
وعشقش همه در آب و گل ماست
عبادتگه موسی است
دخیل حرمش حضرت عیسی است
زیارتگه زهراست، و زیباست
خدا محو تماشاست
که یک سو حرم شاه، و یک سو حرم حضرت سقاست
سلام علی ارض کربلا

مکانی که قدم‌ رنجه نموده است گل یاس
تمامش کند از عشق و احساس
به لبهاش بود ذکر ابالفضل و دریای دو چشمش پر الماس
همان کعبة کوچک کف‌العباس
 مکانی که در آن عشق زند موج لبانت
همان‌ جا که زند پر دل من هر دم و هر شب
همان‌ جا که به خاکش همه جا هست
نشان از قدم محترم حضرت زینب
همان خاک که بدر واحد وخندق واحزاب وحنین است
همان جان که زمین معرکه ی عشق حسین است
خیابان بهشتی که معروف به بین‌الحرمین است
دوباره به سما رفت شررهای دعایم
وگفتم به خدایم که دلتنگ اذان حرم کرببلایم
سلام على أرض کربلاء

————————————————–

 

گویا غم عشق پایان ندارد – درد جدائى درمان ندارد

از داغ جانان با قلب سوزان – اندوه هجران پایان ندارد

چشم انتظار میمونم – تا ازسفر بیائى

بى تو دلم میگى ره – بسه دیگه جدائى

این همه بى قرارى – کارِ همیشگیمه

تا جون دارم میخونم یابن الحسن کجائى

هستم مدیونت حُرِّ مجنونت – با آبرو کن آقاى من

در پناه تو با نگاه تو – دل زیر ورو کن آقاى من

با حالى خسته به محضر تو بَبین رو کردم آقاى من

من عذر میخواهم با تو بد کردم اى دلبر من آقاى من

حق دارى بگى برو از جلوىَ چشام

حق دارى بگى برو من تورو نمى خواهم

حق دارى اگه تو غم هام بذاریم تنها حق دارى

من از این لحظه وعده به تو میدم

که همیشه پاى تو بمونم

بده یه فرصتى به من آقا

که اینو برایت نشون بدم

 

—————————————————————

 

عباسم و خون حسین در بدن دارم

صد باغ گل بر پیکر از زخم تن دارم

با حسینم تا که هستم، این دو چشمم، این دو دستم

اگر شود نشان تیر چشم خونبارم

دست از حسین ابن علی برنمی‌دارم

با حسینم تا که هستم، این دو چشمم، این دو دستم

دریا ز خونِ دیده‌ام گشته گلباران

پیشانیم را بشکنید ای ستمکاران

با حسینم تا که هستم، این دو چشمم، این دو دستم

سقّایم و جاری بود خون ز کام من

در محضـر زهـرا بود این کلام من

با حسینم تا که هستم، این دو چشمم، این دو دستم

در موج دریا بر تنم، التهاب افتاد

تصویر لبهای حسین روی آب افتاد

با حسینم تا که هستم، این دو چشمم، این دو دستم

بر کام خشک تشنگان میکنم زاری

اشک سکینه گشته از چشم من جاری

با حسینم تا که هستم، این دو چشمم، این دو دستم

با آنکه در دریای آب لب نکردم تر

خجلت ز اصغر می‌کشم تا صف محشر

با حسینم تا که هستم، این دو چشمم، این دو دستم

 

غلامرضا سازگار

—————————————————–

 

تو توی طومار زوارت اسم مو ننــــــــــــــــــــــــدازی از قلم ثار الله
هجر تو دیدم من قسمت میدم من به همون دستا که شد قلم ثاراللههمیشه رؤیای ضریحت.. کشـــــونده تا پای ضریحت
میزنم اخرش یه روزی.. بوسه بجای جای ضریحتاربابم اربابم پرستوی قفص کشیدم .. از این زمونه دست کشیدم
نفس نفس زدم برا تو .. تو روضهات نفس کشیدم
اربابم اربابم ..حسین حسین جان

***

تو بیـا عفـوم کـن اربـابم میــدونم یــک عمـــــره شــده ام ســربــارت
بی تو از دست میرم اره که می میرم اخ تو شاه و من نوکر در باره

همیشه دادیم اب و دونه .. کیه کــــه قدر تو بدونه
تو اسم من یه دنیا داری .. اما خدت یکی یه دونه

اربابم اربابم

یه عمر کشیدی جور من رو .. یه عمر گرفتی دور من رو
قرارامو یـــــــــــــــــادم نرفته .. وقــف تو کردم این بدن رو
اربابم اربابم..حسین حسین جان

***

پسرت مهدی هر روز وشب خون بگرید بهرت یا حسین مولانا
کرده این بد عادت می زدیم از بادت این توسل را تو فتقبل منا

حالا که ثبت اســـــممون در .. زمریه نوکراتون ارباب
چه خوبه که به دست دیدی .. نمره نوکراتون ارباب

اربابم اربابم

اگه شـــــکسته هر دو بالم .. ولی بازم به تو می بالم
فقط ازت میخوام یه چیزی ..به این و اون ندی حوالم
اربابم اربابم..حسین حسین جان

وصـه بـالزهره الرسول  أصحابه و خـانـتـه یا وسف بعد  إغیابه

بـالـقـیامه لو یناشدها  اشتقول – لیش  ظلمت  فاطمه الزهره  البتول

واویلی واویلا  واویلی واویلا

سـمـعـوا المختار وصى  بفاطمه – بعد وصـه  بحیدر حامی  الحمه

فـرض  هـذا  و نزله رب  السمه – و بـیـه آیـات و سـور  بکتابه

واویلی واویلا واویلی واویلا

سـمـعـوا الهادی الرسول المؤتمن – قـال  أحـب الناس إلی أم الحسن

و  بقت  هلجلمه عله السان  الزمن – أثـر  عـن هـم الـنبی و  اعتابه

واویلی واویلا واویلی واویلا

مـن  بـعد ما منعوا اعلیها  الدمع – و الـعـمر قضته الزهره بیا  وضع

تـون لـیل انهار من کسر  الضلع – و الـظـهـور الحجه یبقه إصوابه

 

———————————————————————–

 

یا بشر أخبرنی عن حالة المولى هل جسمه دامٍ و رأسه یُهدى
قد جاء بشر یحمل الخبر فکیف لاقته و لاقاها – قد قتل الحسین یا ویلی فارقنا و جاور الله
قف و تمهل أیها الناعی فالنعی قد مزق أحشاها – رفقًا بها فالخطب قد أذهلها ضحت و ما أغلى ضحایاها

تسأل عن قتل الحسین و ما تسأل عن مصرع أبناها – سیدة الإصرار و قمة الإیثار فی کل عاصفة ملهمة الأحرار
هی الأم التی سکنت و عاشت فی شرایینی – و سالت حین سال دمی و ثارت فی براکینی

أموت أنا فأُحییها و بالإیثار تحیینی – أنا ما مـت ظمآن فمازالت تروینی

**********
یا بشر أخبرنی عن حالة المولى هل جسمه دامٍ و رأسه یُهدى

**********

سألت ما أجابنی أحدٌ أم البنین من یضاهیها – أشهد کربلاء أن لها قتلى توارت فی أراضیها
أبناؤها صرعى و ما جزعت و الله فی الحشر سیجزیها – تفدی الحسین بالبنین و ما أعز من تفدی بأهلیها

و فاطم سوف تردوا لها جمیلها یوم تُلاقیها
تبث شکواها تنادی مولاها – و قلبها دام من عظم بلواها

على الأشهاد ترفعها و یُعصر قلبها آلما – وفاء للذی ضحى بکفیه و ما هزمــا
سقى الأجیال عزته و روى کربلاء دمى – هوى فی الأرض منجدلا و لکن بالفداء سمى

**********
یا بشر أخبرنی عن حالة المولى هل جسمه دامٍ و رأسه یُهدى

 

—————————————————————————-

آره والله زندگیمو بدون بابام عذابه

غم تو منو سوزونده زپاهام طاقت نه مونده

دیگه چشمام نمى بینه اثر سیلی همینه

خیمه ى مارا سوزوندن ماها را خارجى خوندن

سر تو به نى نشندند منو رو خاکا کشوندن

بابا جونم چند روزه غذا نخوردم من به عشق تو نمردم

بابا جونم هر جا اسم تو مى بوردم بخدا سیلى میخوردم

بابا جونم بابا جونم

بابا جون مهربونم چرا لب هات پر خونه

آره آره یادم افتاد جاى نیش خیزرونه

روى نى سر عمومه دلمو ز ریشکنده

چرا تا منو مى بینه  عمو چشماشو مى بنده

کمکم کن عمه زینب جون من رسیده بر لب

کمکم کن دستمو بگیر بلند شم  آخه مهمون داریم امشب

کمکم کن کمکم کن

کمکم کن عمه زینب دوتا چشمامو نمى بینه

بوى عطر بابا جونم بگمونم که همینه

خیمه ى مارا سوزوندن ماها را خارجى خوندن

هرچى التماس مى کردیم مارا رو خاک ها کشوندن

بابا جونم تا بهش گفتم چرا تو منو میکشى رو خاک ها

بابا جونم دشمنت میخندید وگفت هستى تو شبیه زهرا

آره والله زندگیمو بدون بابام عذابه

 

————————————————————————-

 

می دونم کثیف شـدم غرق گناهم
دروغه اگه بگم که رو بــه راهم
یکی تو دلم می گه رویات سرابه
زیارت توی حرم فقـــط یه خوابه
نذار بسوزم تو غمها آقا جونه رقیه
بذار که بیام به کرببــــلا جونه رقیه ***
همه من رو نوکر شما می دونن
ولی ریخته پیشتون آبــــروی من
به خودم می گم که تقدیرم همینه
همیشه پیش شما سرم پائیــــــنه
نذار آبروم بریزه اقا جونه ابا الفضل
بذار بمیرم تو کرببلا جون ابا الفضل

——————————————————————-

حسین علیک هذه الأرضُ تبکی والسماءْ

حسین تفطّرت بأدمُعٍ من الدماءْ

حسین حتى الجماد دمعُه تکلما

حسین وباسمِک القرآنُ حُزناً أقسمى

غریب سلیب تریب بکربلاءْ

ذبیح  عفیر خظیب من الدماءْ

بقى دمُکَ من مجراهُ

الا سبحانَ من زکّاهُ

فقد مِنکَ احتواهُ اللهُ

فینا بقت ذکراهُ لن ننساهُ

حسین کم مرةٍ قُتلت فی زمانِنِا

حسین وکم علیکَ صُوِبتْ سِهامُنا

حسین وکم علیک قد وطَتْ خُیولُنا

حسین نُحِرتَ یا مولای مِن ذُنوبِنا

وما جَرى بنا من الدُموعِ

علیک کَم جَرَتْ على الضُلوعِ

یدٌ تلطُم مِنا الصدرا

علیکْ وذنبُا بالأُخرى

فکیْف نَرجوا بهذا الأَجرا

نطْلُبُ مِنکَ العُذْرا  یا إبنَ الزهراءْ

 

متن مداحی محرم برای مداحان

نوحه عمه سادات بی قراره در وصف مصیبت حضرت زینب (س)

عمه سادات بی قراره 
غصه و غم هاش بی شماره 
تموم غصش غم یاره 
تنها امیدش بی پناه 
روزای سختی توی راهه 
رو خاک سوزان پا می زاره 
ذکر آسمونا وای زینب 
ذکر کهکشونا وای زینب 
ذکر خاک صحرا وای زینب 
ذکر سینه زنها وای زینب 
شعله می کشه خورشید 
زمین می سوزه از تب 
ابرا همه می بارن 
توی چشای زینب 
میون سینه دلی که تنگ 
غم غروب رویاشه 
شان نزول سوره ی بارون 
توی فرات چشماشه 
کبوترا بی تابن تو 
آغوش محمل ها 
توی نگاها پیداست 
بی قراری دلها 
از انعکاس خبر تلخی دل 
شریعه بی تاب 
رو نیزه هایی که بی شمارن یه سرخی می تابه 
حالت صحرا که عجیبه 
غرق سکوتی پر فریبه 
پر از نسیم بوی سیبه 
غروب سردش پر رازه 
مثل شبایی که درازه 
سینه ی خورشید بی شکیبه 
بیا توی آغوشم 
داداش پریشونم 
توی نگاه تلخت 
درد تو رو می خونم 
عزیز خواهر تب نفسهات دل منو می لرزونه 
اگه نباشی حتی یه لحظه 
تموم دنیا زندونه 
دل شوره ی من بی حسابه 
بگو که اینها همه خوابه 
لشگر دشمن یه سرابه 
بقض غریبی تو گلومه 
بارون چشمام ناتمومه 
پر از سوال بی جوابه 
عمه ی سادات بی قراره 
غصه و غم هاش بی شماره 
تموم غصش غم یاره 
شعله می کشه خورشید 
زمین می سوزه از تب 
ابرا همه می بارن 
توی چشای زینب 
میون سینه دلی که تنگ غم غروب رویاشه 
شان نزول سوره ی بارون توی 
فرات چشماشه 
تنها امیدش بی پناهه 
روزای سختی توی راهه 
رو خاک سوزان پا می زاره 
کبوترا بی تابن 
تو آغوش محمل ها 
توی نگاها پیداست 
بی قراری دلها 
از انعکاس خبر تلخی دل شریعه بی تاب 
رو نیزه هایی که بی شمارن یه 
سرسرخی می تابه 
حالت صحرا که عجیبه 
غرق سکوتی پر فریبه 
پر از نسیم بوی سیبه 
غروب سردش پر رازه 
مثل شبای که درازه 
سینه ی خورشید بی شکیبه 
حرم فقط حرم حسین 
بادها نوحه خوان 
بیدها سربه زیر 
لاله هاسینه زنان حرم باغچه 
خیمه خورشید سوخت 
حسین

***

اگه دیوونه ندیده ای به ما میگن دیوونه 
اگه دیوونه شنیده ای به ما میگن دیوونه 
منم یه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد 
ز شهر عقل و عاقلا یکباره ویرونم کرد 
به جرم عشق و عاشقی به ما میگن دیوونه 
بزار ملامت بکنن یه خوب و بد میمونه 
دل من از روز ازل اسیر یک نگاهه 
حسین رو دوست داره مگه خاطر خواهی گناهه 
دیوونه حسینم و ویروونه حسینم 
خراب و مست گوشه میخونه حسینم 
دل هرکی با یاری خوشه یار دل ما حسینه 
ترانه ای که دل رو میبره صدای یا حسینه 
عقل از سر من پریده و دیوونگی جا گرفته 
حرف اگه داری با خدا بزن عقلم رو خدا گرفته 
منم یه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد 
زشهر عقل و عاقلا یکباره ویرونم کرد 
هرکی عاقله غمی داره روزگار درهمی داره 
عاشق نشدی نمیدونی دیوونگی عالمی داره 
بهشت من حسینه و سرشت من حسینه 
نوشته کتاب سرنوشت من حسینه 
دل من از روز ازل اسیر یک نگاهه 
حسین رو دوست داره مگه خاطر خواهی گناهه

***

ای اهل کوفه رحمی این طفل جان ندارد 
خواهد که آب گوید اما زبان ندارد 
دیشب به گاهواره تا صبح ناله میزد 
امروز که تر کند لب دور دهان ندارد 
رخ مثل برگ پاییز لب چون دو چوبه خشک 
این غنچۀ بهاری غیر از خزان ندارد 
ای حرمله مکش تیر یکسو فکن کمان را 
یک برگ گل که تاب تیر و کمان ندارد 
شمشیر اوست آهش فریاد او تلظُی 
جانش به لب رسیده تاب بیان ندارد 
منت به من گذارید یک قطره آب آرید 
بر کودکی که در تن جز نیمه جان ندارد 
با من اگر بجنگید تا کشتنم بحنگید 
این شیر خواره بر کف تیغ سنان ندارد 
مادر نشسته تنها در خیمه بین زنها 
جز اشک خجلت خود آب روان ندارد 
تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن 
جز شانۀ امامش دیگر مکان ندارد 
(میثم)به حشر نبود غیر از فغان و آهش 
آنکو از این مصیبت آه و فغان ندارد

***

متن نوحه سنگ میبارد از کویتی پور

مانده تنها حسین سوی او بی امان (۲) 
سنگ می بارد نیزه می آید (۲) 
مانده تنها حسین سوی او بی امان (۲) 
سنگ می بارد نیزه می آید (۲)

گه نظر می کند او سوی خیمه ها 
گه سوی علقمه می نماید نگاه 
شده تنها حسین این امیر سپاه 
صف به صف گرد او لشگر کوفیان 
مانده تنها حسین سوی او بی امان (۲) 
سنگ می بارد نیزه می آید (۲)

بر رگ حنجرش خنجری بوسه زد 
خنجری بر لب حنجری بوسه زد 
بر رگ گردنش خواهری بوسه زد

ناله دلخراش می زد از عمق جان 
مانده تنها حسین سوی او بی امان (۲) 
سنگ می بارد نیزه می آید (۲)

گرد نعش حسین هلهله شد بپا 
کوفییان شادمان خیمها در عزا 
غرق در خون شده کشته کربلا 
شد زمین پر خروش آسمان در فغان 
مانده تنها حسین سوی او بی امان (۲) 
سنگ می بارد نیزه می آید (۲) 
مانده تنها حسین سوی او بی امان (۲) 
سنگ می بارد نیزه می آید (۲)

***

اسم اعظم … کویتی پور

خیز و جامه نیلی کن روزگار ماتم شد 
دور عاشقان آمد نوبت محرم شد 
پای خون دل وا کن دست موج پیدا کن 
رو به سوی دریا کن ساحلی فراهم شد 
خیز و جامه نیلی کن روزگار ماتم شد 
دور عاشقان آمد نوبت محرم شد 
گریه کن گلاب افشان گل به خاک می افتد 
باد مهرگان آمد قامت علی خم شد

نبض جاده بیدار است بوی خون خورشید است 
کوفه رفتن مسلم گوئیا مسلّم شد 
ماه خون غباب آمد جوش اشک و آه آمد 
رایت سیاه آمد کربلا مجسم شد 
گریه کن گلاب افشان گل به خاک می افتد 
باد مهرگان آمد قامت علی خم شد 
هر که رو به دریا کرد آبروی ساحل شد 
خنده را زخاطر برد آنکه گریه محرم شد

خیز و جامه نیلی کن روزگار ماتم شد 
دور عاشقان آمد نوبت محرم شد 
گریه کن گلاب افشان گل به خاک می افتد 
باد مهرگان آمد قامت علی خم شد

تشنه اضطراب آورد آب می شود عباس 
گو فرات خیبر شو مرتضی مصمم شد 
نوبت حسین آمد که آورد به میدان رو 
نه فلک به جوش آمد منقلب دو عالم شد 
خاک شعله پوش آمد چرخ در خروش آمد 
آسمان به جوش آمد کشته اسم اعظم شد 
بر سر از غم زهرا خاک می کند مریم 
با مصیبت خاتم تازه داغ آدم شد 
خیز و جامه نیلی کن روزگار ماتم شد 
دور عاشقان آمد نوبت محرم شد 
گریه کن گلاب افشان گل به خاک می افتد 
باد مهرگان آمد قامت علی خم شد 
گریه کن گلاب افشان گل به خاک می افتد 
باد مهرگان آمد قامت علی خم شد 
بر سر از غم زهرا خاک می کند مریم 
با مصیبت خاتم تازه داغ عالم شد

***

تو دل بارون زیارت نامه میخونه دل مجنون 
به لب اذن دخوله تا توی ایوون طلای تو

از دلم یه پل تا دیار تو میزنم همیشه 
جان مادرت هیچ کجا برام کربلا نمیشه

فصل بارونه ! 
دوباره سینه ها میشه عزاخونه ! 
دوباره لحظه های گریه هامونه ! 
عزامونه …

دل پریشونه ! 
به غیر کربلا جایی نمی مونه … 
کفن هامون لباسای سیامونه ! 
دلا خونه …

***

می زنم دم ز علمدار رشید حرم عشق 
شه با کرم عشق 
‌مه محترم عشق 
صفای قدم عشق 
چکد از لب او بر لب پیمانه نم عشق 
همان شاه که باشد سر دوشش علم عشق 
نگار دل زارم صفا بخش مزارم 
‌بجز عشق جمالش به دل خویش ندارم 
‌قرارم، ‌بهارم،‌ شعارم همه دار و ندارم 
که باشد شب اول قبرم به کنارم 
دلم عاشق رویش شدم بنده کویش 
دلم بسته به مویش ، ‌قدح نوش سبویش 
شتابان دل زارم همه شب جانب کویش 
‌چنان برگ خزانی است روان در دل جویش 
‌ندارم به خدا جز هوس دیدن رویش 
‌مرا کشته به والله علی واری خویش 
‌اباالفضل امیرم، امیر بی نظیرم 
که جز عشق رخش در دل خسته نپذیرم 
چه خوش باشد اگر باز زنده با دو سه تیرم 
که صیدش شوم و و زیر قدمهایش بمیرم 
ز غیرش همه سیرم 
‌دل از مهر خدایی اباالفضل نگیرم 
‌علمدار اباالفضل، سپه دار 
(اباالفضل) 
‌جهانگیر و جهاندار 
‌بود دلبر و دلدار 
مرا یار و مددکار 
‌طپش های دل حیدر کرار 
‌شده در حرم فاطمه پرگار 
زنم جار،‌بود عشق شرر بار 
‌بگوید سر دیوانه سردار 
سرم پر ز هوایش 
‌دلم جای ولایش 
غلامم به سرایش 
همه هستی و دینم به فدایش 
ربوده ز سر ‌روح الامین عقل صدایش 
‌بود محور عرش ازلی دست جدایش 
‌حسین بن علی سوره توحید 
بخواند ز برایش 
کسی نیست به پایش 
به قربان نوایش 
به قربان دعایش 
دلم گشته خریدار بلایش 
‌به قربان گره بند قبایش 
لقب باب الحوائج 
نسب باب الحوائج 
‌خداوند نجابت و ادب باب الحوائج 
‌دلم غرق کمالش، پریشان وصالش 
دو ابروی هلالش ، جمالش و کمالش 
بود زینب کبری همه جا محو جمالش 
دلم بنده نامش ، گرفتار مرامش 
که افتاده به دامش 
‌نه حاتم نه سلیمان و نه لقمان 
که موسی است غلامش 
‌حسین است کلامش 
‌ببین حسن ختامش 
به زهراست سلامش 
قیامت متجلی شود از وقت قیامش 
‌تمامی بهشت است بنامش 
‌زور بازوی علی باب الحوائج 
‌ناصر دین نبی باب الحوائج 
‌بچه شیر مرتضی باب الحوائج 
ای شهید علقمه باب الحوائج 
‌ای عزیز فاطمه باب الحوائج

***

عمو عباس، بی تو قلب حرم می گیره عموعباس، بی تو بابا تنها می میره 
عموعباس، علمت کو عموی خوبم عموعباس، تو نرو تا که پا نکوبم 
عمو عباس، بی تو قلب حرم می گیره عمو عباس، بی تو بابا تنها می میره 
عمو عباس، بی تو هر لحظه دل می لرزه بی تو هر شب هوای خیمه ها چه سرده 
عمو عباس، بی تو دستام جونی نداره از دو چشمام پولکای گریه می باره 
عمو عباس، بی تو قلب حرم می گیره عمو عباس، بی تو بابا تنها می میره 
عمو عباس، علمت کو عموی خوبم عمو عباس، تو نرو تا که پا نکوبم 
عمو عباس، زانوهامو بقل می گیرم عمو عباس، بیا تا من برات بمیرم 
عمو عباس، دل اهل حرم کبابه توی خیمه چشم برات چشمای ربابه 
عمو عباس، بی تو قلب حرم می گیره عمو عباس، بی تو بابا تنها می میره 
عمو عباس، علمت کو عموی خوبم عمو عباس، تو نرو تا که پا نکوبم

 

 

اشعار ناب محرم

وقـتـش شـده کـه هستی خـود را فدا کنیم      تا این که نذر روضه ی خـون خـدا کنیم

 وقـتـش شـده که مثل حسینیه های اشک      دل را بــه رنــگ پـرچـم مـاه عـزا کنیم

 وقـتـش شــده کــه در دلــمـان بـا مُـحـرمت      آقــا دوبـاره هـیـئـت گــریــه بـنـا کنیم

 چشـمـی بـده کـه هـر شـبِ روضـه برایتان       در آن هزار خیمه ی ماتم به پا کنیم

 اشـکـی بـده کــه دیــده ی خـود را بـرایتان       تـا روز حشـر چشمه ی آب بقا کنیم

 قسمت شده دوباره شب جمعه یا حسین        بـا نـامـتـان حسینیه را کــربلا کنیم

 یـک لحظه هـم نمـی شـود آقـا دخـیـل دل       از پــرچــم سـیـاه عــزای تـو واکنیم

 بـا یـک سـلام مــی شـود از راه دور هـــم         دل را دوباره زائـــر قبر شما کنیم

اجرا شده توسط: احمد الله مرادی محرم سال ۱۳۸۹

دقیقه های پر از التهاب دفتر بود                   قلم میان دواتی ز خون شناور بود

به روی خاک، گلی بود از عطش سیراب         که هرم گرم نفس هاش شعله پرور بود

مرور کرد تمام مسیر ذهنش را                     که صفحه صفحه پر از خاطرات پرپر بود

چه چشم ها که ندیدند چشم های ترش        چه گوش ها که برای شنیدنش کر بود

ز خون او همه ی نیزه ها حنا بسته                لب تمامی شمشیرهایشان تر بود

در اوج کینه کسی داشت سمت او می رفت  و دست های پلیدش به دست خنجر بود

به روی تلّی از انبوه غصه های جهان               به جستجوی برادر نگاه خواهر بود

که با نگاه غریبانه اش گره می خورد                و ابتدای غم از این نگاه آخر بود

زمان زمان قیامت ، زمین... زمین لرزید         گمان کنم که همان روز ، روز محشر بود

کسی شنیده شد از لابه لای هلهله ها           که نغمه های لبانش غریب مادر بود

کسی به دست سری ، آن طرف به سر دستی         بس است روضه ی لب تشنه ای که...

اگر که کشته نمی شد که نه... خدا می خواست     ولی مقابل خواهر نبود بهتر بود

                                                         _ _ _

حدود ساعت سه شاعر از نفس افتاد                   دقیقه های پر از التهاب دفتر بود

 اجرا شده توسط: احمد الله مرادی عاشورا سال ۱۳۸۹

 

 

استقبال از محرم


 

پوشیده شد رخت سیاه به عالم          اومده باز فصل عزا وماتم

به تن کنید پیرهن مشکیارو            رسیده باز ماه حسین محرم

 

 

حکمت باران در این ایام میدانی که چیست؟

آب و جارو میشود بهر محرم کوچه ها...


مارا که یا مجیر واجرنا  عوض نکرد!

دلتنگ گریه های محرم شده دلم...


شاید که محرمت نبودم آقا..!

این اشک علی الحساب پیشت باشد...


اعیاد گذشت و خبر از یار نیامد

بر زخم دل فاطمه غمخوار نیامد

چند روز دگر مانده که با ناله بگوییم

ای اهل حرم میر وعلمدار نیامد


اشک و شور روضه ها شیرین تر از شهد عسل

سر شکستن از غمت در نزد ما خیر العمل

مطمئنا تا محرم  چند روزی بیش نیست

خواهشا این چند روزه مهربان باش ای اجل


عاشقان کم کم به شور والتهاب افتاده اند

فکر عود و چای و اسپند و گلاب افتاده اند

این فراخوان محرم مرزها را هم شکست

ارمنی ها هم به فکر مشک و اب افتاده اند


عطری که از هوالی پرچم وزیده است

ما را به سمت مجلس مولا کشیده است

از صحن این حسینیه تا صحن کربلا

صد کوچه وا کنید محرم رسیده است

 

التماس دعا

 

نوحه

قاب

میرسه صدای ناله

غم بروی دل زد هاله

وقت عزا و گریه و غم     سوز ونوای سینه و دم

زنجیر وطبل ودسته علم

شب اول روضه ی مسلم بروی دارالعماره

کشیدن تن بی سرشو روی خاکا نداره چاره

میگفت حسین که کوفه میا

رفتم ولی تو کوفه میا

جانا بیا و کوفه نیا

ارباب ارباب ارباب ارباب

روضه ی ورود یاران

گشته عمه زینب نالان

دلشوره داره میر سپاه      آروم نداره دختر شاه

برلب نوای شیون وآه

شب سوم روضه ی تلخ معجر وپای سه ساله

تو خرابه دست به کمر ناله میزد زهرای سه ساله

بابا بیا که دختر تو

گشته شبیه مادر تو

قربان خون حنجر تو

ارباب ارباب اربا ب ارباب

 میگذره به سختی شبها

تا شب غم عبدالله

یکسو یه مادر و دو پسر   یکسو یه عمه و یه پدر

یکسو یه ناله ی بی اثر

ششمین شب روضه ی قاسم عطش وناله وفریاد

بی زره عازم شده میدان نبرد این نوگل داماد

آقا برای او خطبه خواند

بر روی نعش او روضه خواند   

عمه بجسم او ندبه خواند

ارباب ارباب ارباب ارباب

روضه ی گلوی پر پر

یاد کام خشک اصغر

لا لا لا لا لا لا لالایی      بخواب رو دستای بابایی

کم دست و پا بزن لالایی

شب هشتم روضه ی اکبر تن او شد اربا اربا  

بروی زانو پدر امد ولدی اکبر  گل لیلا

چشماتو واکن اکبر ببین

پاشو میخنده دشمن بشین

ریخته تنت بروی زمین

ارباب ارباب ارباب ارباب

وای ازان شب تاسوعا

میکشه منو عاشورا

افتاد و از بلندی چنین     جسمی بدون دست به زمین

شد جسم او که قطع الیمین

وای از ان لحظه که بلند مرتبه شاهی پیکرش افتاد

پیش چشم مادر او از روی نی راس وسرش افتاد

غارت شده تمام تنت

ای پاره ی تنم کو سرت

چی حک شده روی پیکرت

ارباب ارباب ارباب ارباب

۱۴۳۴

ایمان غلامی

دریافت سبک نوحه

نوحه

دریافت سبک در انتهای مطلب بانیان اثر رو دعا بفرمایید

حرکت کاروان

می آید از ره کاروان درد وبلا     حسین حسین

زمکه عازم شده سوی کربوبلا     حسین حسین

بچه و همسر همه  مهمان  حسین اند

کل ملائک همه  گریان  حسین اند

وای وای وای وای

..................................

جوان ترینها جعفر وعون واکبر است      حسین حسین

زینب به فکر حرف زهرای اطهر است    حسین حسین

زینب من جان من و جان حسینم

کربوبلا وعده که مهمان حسینم

وای وای وای وای

....................................

 بردار و عباس مشک خود را که بچه ها    حسین حسین

تشنه نمانند بی زبان ها به بین راه           حسین حسین

میگه سکینه عموجون دلشوره دارم

فکر ربابم  میشه گهواره نیارم

وای وای وای وای

گریه میکرد..استاد لطیفیان(شعر مرثیه مرتبط با نوحه)


ورودیه ماه محرم

رسیده ماه گریه و آه و اشک و غم      حسین حسین

رسیده وقت روضه خوانیِ مشک و دم   حسین حسین

اهل حرم میر و علمدار نیامد

ساقی و لب تشنه و دلدار نیامد

وای وای وای وای

.....................................

دوباره روضه مقتل و نوحه و علم         حسین حسین

میان دسته خواندن شعر و محتشم         حسین حسین

بی سر وسامان توام ای شه خوبان

گوش به فرمان توام ای شه خوبان

وای وای وای وای

...................................

رسیده وقت روضه های سر حسین      حسین حسین

دهان من خاک آمده مادر حسین          حسین حسین

کو پسرت کو حرمت کو علی اکبر

کو علمت کو سپرت کو علی اصغر

وای وای وای وای

شمیم عاطفه..یوسف رحیمی(شعر مرتبط با نوحه ورودیه محرم)



حضرت مسلم شب اول

میا به کوفه کوفیان بی مروتند       حسین حسین

بدون رحم و اکثرا بی محبتند         حسین حسین

پیک تو آقا دیگه  دلتنگ و غریبه

کوفی و حرفش همه نیرنگ و فریبه

وای وای وای وای

.......................................

سرم بروی بام دار العماره است         حسین حسین

میا که اینجا سهمتان گوش پاره است    حسین حسین

مشک اضافی بگو برداره علمدار

چشمشونه دنبال گهواره شیر خوار

وای وای وای وای

........................................

دلم میسوزه برا ی دخترت آقا        حسین حسین

دل نگرونم چی میاد به سرت آقا     حسین حسین

مسلم تو رفت و دیگه یاری نداره

گو به رقیم که کس و کاری نداره

وای وای وای وای

 

از هق هق...رحمان نوازنی(شعر مرتبط با نوحه شب اول)

از حرمت..جواد پرچمی(شعر مرتبط با نوحه شب اول)


شب دوم  ورود کاروان به کربلا

حسین رسیده از سفر  سوی  کربلا       حسین حسین

میاد ازاینجا بوی غم بوی ناله ها         حسین حسین

خیمه مزن خونه دل زینب کبری

چیزی نمونده که بری جانب زهرا

وای وای وای وای

.......................................

به جان خواهر بیا بریم نمون داداش      حسین حسین

دلشوره دارم بیا فکر سکون نباش        حسین حسین

یه حسی میگه که تورو ازم میگیرن

تموم غمها روی  این سرم میشینن

وای وای وای وای

.......................................

بوی جدایی میاد از خاک این زمین          حسین حسین

میخوای بری تو یعنی رسمشه این چنین    حسین حسین

اینجا نمونیم جون زینب جون مادر

رحمی بکن جون رباب و جون اصغر

وای وای وای وای

بوی غم بوی جدایی..قاسم نعمتی(شعر مرتبط با نوحه شب دوم)



شب سوم حضرت رقیه س

من که سه سالم ولی پیرغمم بابا      حسین حسین

پی سرتو من که سینه زنم بابا        حسین حسین

هرشب و هر صبح با لگد خوابم وبیدار

می میرم و زنده میشم روزی هزار بار

وای وای وای وای

.............................

یه شب بابایی خواب تو دیدم بابایی       بابا بابا

پاشدم از خواب سرتو دیدم بابایی         بابا بابا

اون بالا بالایی و من روی زمینم

خم شو تا اون صورت پر خون وببینم

وای وای وای وای

.............................

یه شب بابا جون گم شدم عمه هم نبود      بابا بابا

اومد یه نامرد همچی زد که شدم کبود       بابا بابا

می کشید از پشت موهام میزد باباجون

پشت سرم درد میکنه بی حد باباجون

وای وای وای وای

طفل ویرانه شدن...استاد لطیفیان(مرثیه مرتبط با نوحه شب سوم)



شب چهارم محرم طفلان زینب س

دوتا فدائی بهرت اورده ام داداش       حسین حسین

برای  یاریت من هم اماده ام داداش     حسین حسین

ایل و تبارم همه هستم به فدایت

زینبتم جان رقیه یه عنایت

وای وای وای وای

....................................

دوشیر غران ذکر حیدر به روی لب     علی علی

نگاه ان دو سمت بالا به سوی رب      علی علی

جان به کف دست رجز خوان چه یلانی

  مرد نبردند  ببین به چه اذانی

وای وای وای وای

...................................

به گرد نیزه در طوافه سر شما       واویلتا

کی پا گذاشته روی بال و پر شما      واویلتا

چه خبره اونجا تو اوون پایین گودال

مادرشون اومده و هی میره از حال

 وای وای وای وای

تن من را به هوای....استاد لطیفیان(شعر مرتبط با نوحه شب چهارم)


شب پنجم عبدالله بن حسن ع

عطر لبانت عطر لبهای حسنه        عمو عمو

بروی لبهات ذکر و اوای حسنه      عمو عمو

رفتی و خنده میزنه  دشمن به اشکام

اینه اخه رسم کمک کردن به ایتام

وای وای وای وای

..........................................

امده ام تا سپر برای تو شوم         عمو حسین

سپرعمو نه خاک پاهای تو شوم     عمو حسین

هدیه ی ناقابل من دست و سر من

به که چه خوشحال میشه الان پدر من

وای وای وای وای

.......................................

مزن حرومی نیزه بر پهلوی عمو      ای وای من

مکن جسارت بر رخ مینوی عمو      ای وای من

خون بدن روی زمین اینجا روونه

من مگه مردم که عموم تنها بمونه

وای وای وای وای

لب گودال زمین خورد...علیرضا لک(مرثیه مرتبط با شب پنجم)


شب ششم  قاسم ابن الحسن ع

جوان خیمه کمی اهسته تر برو       عمو عمو

جان به لب امد با دل دربدر نرو        عمو عمو

غنچه ی خندان حسن خیز و نظر کن

حال خرابم تو ببین یاد پدر کن

وای وای وای وای

.......................................

ای تازه داماد حال اهل حرم ببین      عمو عمو

ای قاسم من یکمی در برم بشین       عمو عمو

ای به فدای قد رعنای بلندت

عمه به قربان دو ابروی کمندت

وای وای وای وای


شب هفتم علی اصغر ع

بخواب علی جان لباتو هی  به هم نزن         لالا علی

طاقت ندارم چنگ به بال و پرم نزن             لالا علی

ماهی کوچیک مادرت شیری نداره

هیچکی مثل تو بابای پیری نداره

 وای وای وای وای

.....................................

سیراب شدی تو دیگه با تیر حرمله      علی علی

بعد تو بابا شده ام پیر قافله                علی علی

میکنه آبم خنده های تلخ دشمن

خون گلوت داره میریزه بروی من

وای وای وای وای

.....................................

چی بدم اصغر جواب مادرت رباب            علی علی

شده روی دست اینطوری اصغرت کباب     علی علی

من دیگه بابا پای برگشتن ندارم

مردم دیگه من طاقت گفتن ندارم

وای وای وای وای

لالا برای آنکه...استاد لطیفیان(مرثیه مرتبط با نوحه شب هفتم)


شب هشتم علی اکبر ع

علی بابا داغ تو خم کرد کمرم            علی علی

رنگ رخ تو شده سرد و زرد پسرم     علی علی

صورت تو مثل تنت بابا خزونه

پاشو علی خون سرت اینجا روونه

وای وای وای وای

.....................................

تنت که بابا از روی دستام می ریزه       ای وای علی

نمیشه بابا ! روی تو اشکام می ریزه     ای وای علی

خیزو جوانان بنی هاشم بیایید

تاکه علی  را به در خیمه رسانید

وای وای وای وای
......................................

خوش قد بالا تورو با چی زدن علی      علی علی

تنت رو بابا مگه قیچی زدن علی         علی علی

بین یه عده ! تو رو تنها گیر اوردن

تا می تونستن نیزه وشمشیر اوردن

وای وای وای وای

رفتی و لرزه ...احسان محسنی فر(مرثیه مرتبط بانوحه شب هشتم)


شب نهم  تاسوعا

میان خیمه بچه ها تشنه  ذکر اب         عموعمو

سقا شد عازم دارد اینگونه فکر اب      عمو عمو

رفته برامون عمو جون تا اب بیاره

مرهم برای اشکای رباب بیاره

وای وای وای وای

......................................

مشکی به بازو نانجیبی رسید و بعد       ای وای عمو

ناگه عمودی بر سر او کشیدو زد          ای وای عمو

 مشک و دودستش ودوچشمش شده پر تیر

امده از ره یه برادر که شده پیر

وای وای وای وای

........................................

پشتم خمیدی پاشو داداش حالم ببین       عباس من

میخنده دشمن پاشو یکم پیشم بشین       عباس من

کی تو رو داداشی به این روز در اورده

پاشو که زینب دیگه معجر دراورده

وای وای وای وای

یا اباالفضل تویی ...جواد حیدری(شعر مرتبط با نوحه شب تاسوعا)


شب و روزدهم عاشورا

دلشوره دارم ارومم کن یکم داداش      حسین حسین

نگو که میری نمیمونی پیشم داداش     حسین حسین

انگاری داره میشه تعبیر دیگه خوابم

فکر بدون تو شدن می کنه آبم

وای وای وای وای

....................................    

همه  بفکر  ناله ی خواهر توان       حسین حسین

همه تو فکر سرو انگشتر توان        حسین حسین

این همه آدم که نشسته روبروتن

نیزه به دست اماده ی نهر گلوتن

وای وای  وای وای

................................

ازاون بلندی دیدم یه نامردی نشست            غریب حسین

به توی سینه ات با غضب نیزه ای شکست     غریب حسین

هرچی کشید خنجر وروی گردن تو

هیچی نشد !پاشد کشید !از پشت سرتو

وای وای وای وای

...................................

پاشیده از هم همه اعضاء بدنت        حسین حسین

زینب بمیره غارت شده پیرهنت        حسین حسین

یک جای سالم دیگه تو پیکر نداری

با چی زدن وای..!مگه تو خواهر نداری

وای وای وای وای

..................................

پاشو حسین جان میبرن مارو اسیری    داداش داداش

مگه نگفتی بدون خواهر نمیری         داداش داداش

وای من و وای من و اینهمه دشنام

غصه گرفتم میبرن مارو سوی شام

وای وای وای وای

در سرش طرح معما...احسان محسنی فر(مرثیه مرتبط با نوحه شب وروز عاشورا)

سر عمامه تو....(مرثیه مرتبط با نوحه عاشورا)

افتاده ای روی زمین...علی بیاتی(مرثیه گودال مرتبط با نوحه عاشورا)

مجموع اشعار عاشورایی..(مرتبط با نوحه عاشورا)


 

توضیح:نوشتهای فوق از نظر اساتید امر حتما دارای ایراداتی میباشد

کلیه حق و حقوق این اثر متعلق به بنده میباشد

اگر کوتاهی در دل نوشته های حقیر مشاهده مینمایید محبت کنید تذکر در جهت اصلاح ایراد کنید  به این دلیل که بنده

به قانون و قواعد کاری ندارم و برای دلم مینویسم  و قابل ذکر است که این نوحه در بخش شور هم قابل استفاده میباشد

ایمان غلامی باب الجنه

۱۴۳۴

التماس دعا 

دریــــــــــــــافـت ســـبــــــــــک نــــــوحـه

نوحه پهن شد سفره دل، بوی خدا آمده است

به تن شاه و گدا رخت عزا آمده است

در و دیوار حسینه چرا گریان است

نکند فاطمه در روضه ما آمده است

ده شب و روز همه سینه زنان سیرابند

فصل آب آوری شاه وفا آمده است

مژده ای می رسد از پنجره فولاد رضا

سوی ما تذکره کرببلا آمده است

کوچه سینه زنی ارث شهیدان برماست

روزی ما زعطای شهدا آمده است

دم ای اهل حرم باز بگیرد ناظم

حضرت ام بنین با قد تا آمده است

ذهن درگیر سوالی است دوباره امسال

ارمنی در وسط روضه چرا آمده است

بیست روز است ز دروازه شهر نیرنگ

ناله کوفه میا کوفه میا آمده است

محمد حسین رحیمان

نوحه

آخر نسیم پرچم تو می کشد مرا

این روضه های ماتم تو می کشد مرا

این روز ها به قافله ات فکر می کنم

دلشوره محرم تو می کشد مرا

کوفه برای آمدنت در تدارک است

اینگونه خیرمقدم تو می کشد مرا

چشم از تو بر نداشته یک لحظه دخترت

دلشوره های همدم تو می کشد مرا

زلفت مباد اسیر و بهار، دست باد ها

وان گیسوان درهم تو می کشد مرا

دارد نگاه خواهرت تو حرف می زند

یعنی حسین ماتم تو می کشد مرا

حسین نژاد

نوحه :

خیمه، عَلم، کتیبه و پرچم بیاورید

شیون کنید شور محرم بیاورید

مِشکی کنید قامت رعنای کوچه را

پیراهن عزای مرا هم بیاورید

این کاروان رسیده به نزدیک نی نوا

طوفان گرفته حزن دمادم بیاورید

عالم به نوحه است که شوریده گشته است

چشمی برای گریه فراهم بیاورید

ما حلقه حلقه ماتم او را گرفته ایم

زینت کنید حلقه و خاتم بیاورید

فاطمه نانی زاده

نوحه :

هلال ماه محرم، سلام حال شما

نگاه کن که مرا کشته شوق خال شما

اگر درست بگویم تمام شبها را

کنار سفره ی اشکیم با خیال شما

نه یک شب و دو سه شب، بلکه یازده ماه است

نشسته ام که شود رؤیت جمال شما

تو ماه نورسی و قبل سال شصت و یکم

ندیده بود کسی قامت هلال شما

هر آن زمان که بگریی زمان باران است

که وقت گریه بود ابر، دستمال شما

چه خوب می شود امسال را تمام دهه

تو روضه خوان شوی و ما هم از قبال شما

که دیده ای چه به روز خیام آوردند

تمام، گریه شویم از نگاه حال شما

محسن عرب خالقی

نوحه:

دارد دوباره حال و هوا فرق می کند

حتی عبور ثانیه ها فرق می کند

این روزها که بغض، دلم را گرفته است

با روزهای قبل چرا فرق می کند؟

این پرچم سیاه همین بیرق و علم

حاکی ست با همیشه فضا فرق می کند

دارند بچه ها کتیبه به دیوار می زنند

حتی سروده ی شعرا فرق می کند

یک راست می روم سر اصل مصیبت ام

آقای من عزای شما فرق می کند

هر چند کعبه کعبه و بیت الهی است

اما هوای کرببلا فرق می کند

آقا نگیر خرده اگر شور می زنند

عشق تو با همه به خدا فرق می کند

"باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است"

آقا ببخش حال خودم هم عوض شده

این است جای قافیه ها فرق می کند

تا گفت: «یا اُخَیَّ » دلش بی قرار شد

سوز صدا و سوز صدا فرق می کند

بانو نشسته بود و سری روی نیزه بود

اینجا... غروب با همه جا فرق می کند

مهدی صفی یاری

نوحه:

می آئی و دوباره غمی ناب می شوم

از چشمه های اشک تو سیراب می شوم

ماه محرّم است و خدا اشک می خرد

آری دوباره گوهر نایاب می شوم

بعد از نماز، وقت ادای عزای تو

مِن بعد، اهل هیئت و محراب می شوم

یک پرچمی به سر در این خانه می زنم

اینگونه در بهشت غمت باب می شوم

من در طواف اشک بگردم به دور تو

از حاجیان مهریه ی آب می شوم

فرقی نمی کند که کجا خدمتی کنم

هرجا که هست خادم ارباب می شوم

این روزها هوای تو را جستجو کنم

این ماه را برای تو بیتاب می شوم

حتّی غبار پرچم تو می دهد شفا

اینجا دخیل تک تک اسباب می شوم

رحمان نوازنی

نوحه:

عاشقان کم کم به شور و التهاب افتاده اند

بهر احیای محرم در شتاب افتاده اند

مجمر و اسپند و بیرق را فراهم کرده اند

فکر چای روضه و قند و گلاب افتاده اند

کودکان را در میان کوی و برزن دیده ای؟

در بنای تکیه ها از خورد وخواب افتاده اند

این فراخوان محرم مرزها را هم شکست

ارمنی ها در پی اجر و ثواب افتاده اند

روضه خوان ها را مگر زینب خودش یاری کند

از بیان ماجرا در اضطراب افتاده اند

مقدم هر ناشناسی را غنیمت بشمرید

چون شماری در مسیر انتخاب افتاده اند

میزبان زهرا که باشد نان به هر کس می رسد

دانه ها کم کم به زیر آسیاب افتاده اند

کاظم بهمنی

نوحه :

لباس مشکی ما را به دستمان بدهید

به ما حسینیه ی گریه را نشان بدهید

مرا که راهی بزم عزای اربابم

برای زود رسیدن کمی توان بدهید

اگر خدای نکرده در آخر خطم

به جان اشک سه ساله مرا امان بدهید

نماز گریه ی ما با امامت سقاست

به روی مأذنه ی کربلا اذان بدهید

برای آن که بمانم همیشه بر درتان

به کلب قافله ی عشق استخوان بدهید

قسم به حرمت چشمانتان اگر مُردیم

به روی سنگ حسینیه غسلمان بدهید

 استاد لطیفیان

نوحه :

در سایه سار مرحمت بی حسابتان

شکر خدا که ماه عزایت رسیده است

شکر خدا که نوکر این خانواده ام

حالا که بوی کرببلایت رسیده است

شکر خدا که از کرمت هیئتی شدم

من را خدا برای همین آفریده است

روزی چشمهای گنهکار نوکرت

از گریه های مادر قامت خمیده است

یعنی کنار مادر تو گریه کرده ام؟

اشکم به روی چادر زهرا چکیده است؟

با دیدن هلال عزای تو مادرم

پیراهن سیاه برایم خریده است

 مخلص آبادی

نوحه :

تا کربلایم بُرد فریاد رسایش

سینی بدستی که من و جانم فدایش

وقتی میان کوچه ی ما راه می رفت

بوی محرّم پخش می شد با صدایش

او کوچه گرد کوچه های بُغض باشد

در شهر اربابی که می میرد برایش

تا گوشه ی ویرانه ای پشت محلّه

می بُرد چشمان مرا با ردّ پایش

ویرانه ای که فطرس ماه محرّم

می آمد از آنجا صدای بالهایش

عطری پراکند و مرا تا آسمان برد

با پرچم سبز شهید کربلایش

این خیمه یا چادر نماز مادرش نیست

آقا گرفته طفل را زیر عبایش

می خوابم از این لحظه پشت پنجره، تا

هر روز بیدارم کند زنگ صدایش

 استاد لطیفیان

نوحه :

شمیم عاطفه در کوچه ها رها شده است

دوباره هر شب من رنگ کربلا شده است

وزیده در همه جا عطر سیب حضرت عشق

قسم به ساحت گریه قسم به ساحت عشق

دوباره شوق حرم تا خدا دلم را برد

به عرش روشن کرب و بلا دلم را برد

دوباره ماه محرم، رسیده ماه عزا

غروب غربت جانکاه سیدالشهدا

صدا صدای قدیمی طبل و زنجیر است

فضا فضای صمیمی ولی چه دلگیر است

خروش ناله‌ی حیّ علی العزا در راه

دوباره قافله‌ی روضه های ثارالله

برات گریه دوباره به چشممان دادند

به ما حسینیه‌ی‌ گریه را نشان دادند

حسینیه است؟ نه، خیمه؟ نه، کربلا اینجاست

مزار خون خدا فی قلوب من والاست

محرم آمده آقا صدایمان کردی

برای عرض ارادت، جدایمان کردی

لیاقتی بده تا روضه خوان تو باشم

عنایتی که فقط در امان تو باشم

بگیر دست مرا وقت خسته حالی ها

پری بده به دلم در شکسته بالی ها

مرا به غربت بی انتهای خود بردی

شبی که گوشه‌ی‌ صحن و سرای خود بردی

هنوز ندبه‌ی غم در رواق تو جاری است

هنوز داغ عطش بین باغ تو جاری است

صدای مرثیه‌ی آب آب می آید

صدای گریه‌ی‌ طفل رباب می آید

هنوز علقمه لب تشنه‌ی لب سقاست

هنوز چشم حرم در مصیبتش دریاست

امید اهل حرم می رود به قربانگاه

و یا به سوی منا می رود ذبیح الله

شکسته قلب حرم، یا مجیب می گوید

نگاه خسته ای أین الحبیب می گوید

از آسمان و زمین تیر و دشنه می بارد

ز هر کرانه فقط تیغ تشنه می بارد

صدای ناله‌ی أمن یجیب می آید

صدای روضه‌ی‌ شیب الخضیب می آید

خمیده خواهری انگار می رود از حال

گمان کنم که رسیده حوالی گودال

میان هلهله‌ی بی امان چه می بیند؟

میان نیزه و تیر و سنان چه می بیند؟

**نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

هوا ز باد مخالف چو قیرگون گردید

عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

یوسف رحیمی

نوحه :

*دوبند آزاد که بصورت مشترک در ده شب خوانده میشود

حسین علیه السلام

سینه زنم سینه ام وقف ارباب       بیمه نمایم بدن را *به ارباب(چه بی تاب)

مجنون و شیدای اسم شمایم         من عاشق خسته ی کربلایم

ای قرارم بهارم حسین جان      هر چه دارم زیارم حسین جان

دست ما دامنت ای حسین جان    هستیم پرچمت ای حسین جان

نوکر نوکراتم حسین جان

عاشق کربلاتم حسین جان

شور وشعف می وزد از محرم      رزق همه سالمان  ازمحرم

با نام او من  که اروم ندارم            بس لذتی داره ذکر نگارم

خیز و بنگر عزای حسین است  بهر بزمش دلم شور وشین است

میزنم بر سرو سینه ام من          چون غلام حسین بو ده ام من

یاحسین یا حسین یابن حیدر

یا حسین یا حسین یابن حیدر


کاروان کربلا

یک کاروان لا له و سو سن و یاس     زینب سکینه رباب اصغر عباس

اکبر رقیه حسین عون جعفر                 آید به دشت بلا پر ز احساس 

خیمه بر پا کند بین صحرا                         اهل بیت خدا بین اعدا

عمه زینب شده دل پریشان                         دل غمین علی گشته لیلا   

از زمین و سما غم میباره

چشم زینب دیگه تاره تاره

اکبر عنان را و سقا رکابش           دلشوره دارد زبهر نگارش

چند روز دیگر ببیند به دیده         پاییزو و فصل خزان بهارش

آید از این زمین بوی هجران        مردمش میکشند تشنه مهمان

صوت و محزون و درد جدایی      آید از روی نی صوت قرآن

از زمین و سما غم میباره

چشم زینب دیگه تاره تاره

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

حّر

من حّرم اما که شرمنده هستم       آب روان را به روی تو بستم

تا نام زهرا  شنیدم دلم ریخت         من قلب زهرائیت را شکستم

گرچه من بو ده ام در تباهی          جان زهرا حسین یک نگاهی

گر پذیرا شوی نیمه جانم                 من شوم در ره تو   فدایی

دارم اوا حسین ای نگارم

جان زینب نما نو حلالم    یا حسین یا حسین

من با خجالت بسویت  روانم            آورده ام در برت نیمه جانم

ارباب من با چه رویی بگویم       جان سه ساله حسین جان مرانم

من که سر تا به پا شور و شینم                خارم اما غلام حسینم

گر قبولم کنی جان اصغر                    تا ابد من تورا زیر دینم

دارم اوا حسین ای قرارم

جان زینب نما تو حلالم   یا حسین  یا حسین

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

رقیه

آمد چه ها بر سرم توی صحرا        شد قسمت  من یتیمی خدایا

بابا نبودی  مرا برده خواندن            قدم خمیدموسپیدم چوزهرا

گشته یاس تو بابا اقاقی                 جای تو خالی و جای ساقی

شب سکوت آتش و  پای زخمی        وای ززجرو زمردان شامی

یا ابتا حسین یابن الزهرا

پای پر از ابله دست بسته              رنجیده و خسته و دل شکسته

ای ساربان  قدری اهسته  زیرا       این ماهی دل که در گل نشسته

رخ کبود و پر از اه سردم               من سه ساله و لی کوه دردم

تاکه گفتم پدرلطمه دیدم                    همچو زهرا پدر رخ کبودم

یا ابتا حسین یابن الزهرا

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

                                               طفلان حضرت زینب

برسینه مانده غم و کو و اهی         مادرکفن پوشمان کرده دایی

ده رخصتی جان پهلو شکسته        بهرت نمایم حسین جان فدایی

کوه غم از سر روت میباره             بعد اکبر چشامون چه تاره

اذن میدان و ما و دل تو                 چون تن ما شده پاره پاره

یا حسین یا حسین  یابن حیدر

بر روی دامان خو نه سر ما           این تحفه خواهرت را پذیرا

زینب نشد که بیاید ببیند               مهمان ما گشته مرضیه زهرا

الوداع لاله سرخ و شبنم                 الوداع اصغر و اشک نم نم

عف به تو ای زمانه که کردی        پشت زینب  به داغ حسین خم

یا حسین یا حسین یابن حیدر

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

                                                     عبدالله

عبد اللهم نوگل مجتبایم               من نور چشم شه کربلایم

همراه عمه زتل دارم آوا         بهرت ببین ای عمو جان فدایم

سوی تو من دویدم شتابان       دست من شد سپر ای عمو جان

زد عدو سوی تو تیغ کینه         تشنه جان می دهم روی دامان

ای عمو جان عموی غریبم

کاری شده تیغ دشمن به جانم           از من گرفته عموجان توانم

اندرچو بر  تو عموجان سپارم     بشکسته چون مادرت  استخوانم

خون چکد از رخ و هر دودیدم           پیش بابای خود رو سپیدم

تو  برایم عمو گریه کردی            روی سینه ات عمو قد کشیدم

ای عمو جان عموی غریبم

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

قاسم

من قاسمم نور چشم عمویم        بغضی نفس گیر میان گلویم

بعد علی سیر سیرم زدنیا               اذن عمویم شده ارزویم

بی زره سوی دشمن روانم                نام بابا بود بر زبانم

سنگ و باران شده پیکر من      سنگ کوفی خورد بر دهانم

ای عمو جان عموجان حسینم

با ذکر اهلا عسل رفتم عمه       تو ماندی و شامی و کوه فتنه

بر غربت تو کنم گریه زیرا        تو ماندی و کودکی پا برهنه

زیر لب دارد عمه چه نجوا        بوی بابا   میاد از تو صحرا

عمه زیر لبش ان یکاده                   قتلگه میدهد بوی زهرا

عمه جان عمه جان عمه زینب

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

علی اصغر

شش ماهه ام بی رمق بین خیمه       دلواپس او رباب است وعمه

می خونه مادر برایش لالایی            رفته عمو در پی قطره ابی

داغ تو بر دلم گشته کاری                 بین ربابم نماید چه زاری

لالایی غنچه ی بی شکیبم               می خوری اب زدست حبیبم

یا علی یا علی اصغر من

هل من معینت چو بابا شنیدم           باسر پی یاری ات من دویدم

بهرت پدر می کنم جان فدایی               از تیغ کینه شدم کربلایی

حرمله زد سه شعبه به سویم               گشته پاره پدر جان گلویم

روی دستت پدر جاگرفتم                    خندیدم و ذکر سقا گرفتم

لالایی غنچه بی شکیبم                   می خوری اب زدست حبیبم

یا علی یا علی اصغر من

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

علی اکبر

ای نو بهارم مرو از کنارم              آخر بدون تو من قد کمانم

برگو تو بابا که من جان بگیرم       ورنه کنارت علی من بمیرم

بین زهجرت شده پشت من خم        اشک زینب بریزد چه نم نم

ای بهارم علی ای قرارم                  جان  بابا  مرو از کنارم

یا علی  یا علی  اکبر من 

برگو اذان گوی بابا اذانی              از چه گل یاس من ارغوانی

قاری قران من کن تکلم              از چه بهارم علی چون خزانی

قلب زارم شده پر شراره                 قرآن من پرپر و پاره پاره

ای بهارم علی ای قرارم                    جان با با مرو از کنارم

یا علی یا علی اکبر من

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

حضرت اباالفضل

از هجر رویت ببین قد کمانم            تاب و توانی نمانده به جانم

ای سرو رعنای من خسته جانی       برخیز و ده راه خیمه نشانم

الوداع زینب و سنگ و خاره             الوداع علقم و مشک پاره

با چه رویی روم سوی طفلان           الوداع خیمه و شیر خواره

یا اباالفضل  اباالفضل اباالفضل

اینجا گرفته  هوای مدینه                 زهرا زنداز فراغت به سینه

گوید رقیه به ناله عمو کو           برخیز و  بین کرده  یادت سکینه

ساقی ام ای عمود خیامم                    ای علمدار و پشت و پناهم

گو اخایی که من جان بگیرم                    بعد تو بی امیر سپاهم

یا ابا الفضل اباالفضل اباالفضل

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

حضرت زینب

غم پرورم خواهری دل شکسته            کوه غمی  روی قلبم نشسته

در نصف روزی همه لاله هایم           گشتن اسیر خزان دسته دسته

دل غمین و پر از اه سردم                       قد کمانی این داغ دردم

من چگونه دهم شرح این درد            رخ کبود و ببین روی من زرد

یا اخا یا اخا یابن الزهرا

من دیده ام یا اخا بی معینی                ای که به عرش خدائی نگینی

دیدم که سر تا به پا غرق خونی       خاکم به سر از چه رو بر زمینی

پاره پاره تنی رو به اعدا                    تشنه لب سر جدا بین صحرا

میکُشد خواهرت را حسین جان                  ناله ی وا غریبای زهرا

یا اخا یا اخا یابن الزهرا

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

عاشورا

مهلا اخا تا بیایم  به سویت              بسته دلم بر سر و زلف مویت

با خود مبر صبر و تاب و توانم            آهسته تر  تا ببوسم  گلویت

مایه ی فخر زینب حسین جان        می بری صبر زینب حسین جان

من زداغت فذاغت چه سازم             می کَنی قبر زینب حسین جان

الوداع الوداع  ای حسین جان

دیدم که زخمت زصد هم فزون است       دیدم که جسمت اخا غرق خون است

خون گریه کردم به حالت چودیدم            بر روی سینت اخا شمر دون است

می برید و منم می بریدم                          از حسین سر منم از حسین دل

ساروان قدری اهسته تر رو                           ناقه ی زینبش مانده در گل

الوداع الوداع ای حسین جان

 

۱۴۳۴

التماس دعا ایمان غلامی باب الجنه

بانیان اثرو حتما دعاکنید ممنون رفقا

دریافت سبک نوحه

 

نوحه :

دیدم به خواب ، آن آشنا دارد می آید

دیدم که بر دردم دوا دارد می آید

دیدم که با شال عزا و چشم گریان

مولایمان صاحب عزا دارد می آید

تو بانی این روضه ای دریاب ما را

آغوش خود بگشا گدا دارد می آید

امشب نمی دانم چه سریّ هست که اینجا

بوی شهیدان خدا دارد می آید

در این دهه خط مقدم هیئتِ ماست

از جبهه بوی کربلا دارد می آید

اینجا صدای گریه و عطر و مناجات

از سنگر رزمنده ها دارد می آید

آقا سوالی داشتم، از سمت گودال

آوای وا اُمّا چرا دارد می آید

آقا بگو جدّت مراقب باشد آخر

یک خنجر تیز از قفا دارد می آید

آتش به جان خیمه ها افتاده از درد

پایان تلخ ماجرا دارد می آید

همراه با آن قافله با دست بسته

یک خانم چادر سیاه دارد می آید

عباس احمدی


اشعار شهادت حضرت مسلم صلوات الله علیه

برگرد آقا کوفه جای آمدن نیست

مخروبه های شهر جای یاسمن نیست

اینجا زمانی عطر و بویی از علی داشت

جان خودم یک ذره بوی بوالحسن نیست

این ها تماما نامه هاشان کذب محض است

دیدم که اینجا یک نفر هم پشت من نیست

خوب است آدم در دیار خود بمیرد

برگرد آقا مکه ؛اینجا که وطن نیست

نگذار دلشوره وجودش را بگیرد

چون کوله بار خواهرت غیر از محن نیست

باشد بیا ؛ اهل و عیالت را نیاور

آقای من ولله کوفه جای زن نیست

من بیشتر فکر حضور دخترانم

چون در میان کوفه کم دست بزن نیست

این ها تماما با تو قصد جنگ دارند

با اصغرت هم جنگ اینها تن به تن نیست

اینجا حیا و غیرت و ایمان ندارند

می بینی آخر بر تنت هم پیرهن نیست

برگرد ؛ اینجا صحبت از قتل است و غارت

پایان کار خیمه ات جز سوختن نیست

مهدی نظری


زبان حال حضرت مسلم ابن عقیل ع

صبرکن! شک کرده ام دیگر به خیلی چیزها

نامه های کوفه شد، منجر به خیلی چیزها

هرچه چشمم گشت دیدم زن صفت در کوچه هاست

چشم هایم خورده اینجا بَر، به خیلی چیزها

سرصدای چند آهنگر سرم را برده است

می زنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیزها

سوت و کوریِ در و دیوارشان مصنـوعی است

می خورد این خواب مرگ آور به خیلی چیزها

این زبانهای دورو با بغض هر شب میدهند

ناسزا حتی به پیغمبر ؛ به خیلی چیزها

خواب دیدم دست و پا میزد سرم بر روی دار

خواب من تعبیر شد آخر به خیلی چیزها

تیرها، سرنیزه ها، شمشیرها آماده اند

می شود آویز، اینجا سَر به خیلی چیزها

ترس دارم از نظر تنگی دست ساربان

چشم دارد چون به انگشتر به خیلی چیزها

اصلاً آقا جان من، جان خودت کوفه میا

صبر کن شک کرده ام دیگر به خیلی چیزها

رضا دین پرور


حضرت مسلم ابن عقیل صلوات الله علیه

شانه های زخمی اش را هیچ کس باور نداشت

بار غربت را کسی از روی دوشش بر نداشت

در نگاهش کوفه کوفه غربت و دلواپسی

عابر دلخسته جز تنهائیش یاور نداشت

بامهای خانه های مردم بیعت فروش

وقت استقبال از او جز سنگ و خاکستر نداشت

می چکید از مشک هاشان جرعه جرعه تشنگی

نخل هاشان میوه ای جز نیزه و خنجر نداشت

سنگها کمتر به پیشانی او پا می زدند

نسبتی نزدیک اگر با حضرت حیدر نداشت

روی گلگون و لبی پر خون و چشمانی کبود

سرنوشتی بین نامردان از این بهتر نداشت

سر سپردن در مسیر سربلندی سیره اش

جز شهادت آرزوی دیگری در سر نداشت

دخترش با دیدن بازارهای کوفه گفت

خوب شد بابای من در دست انگشتر نداشت

یوسف رحیمی

شب اول محرم

چه کنم؟ نامه نوشتم که بیایی کوفه

کاش برگردی ازاین راه ونیایی کوفه

درشب عیدخضابی بکنم مستحب است

بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه

بین یک کوچه باریک گرفتار شدم

کرده برپا چو مدینه چه عزایی کوفه

وای اگر آیه قرآن وسط راه افتد

وای آن هم وسط راه چه جایی کوفه

نگذارم که شود حج تو بی قربانی

بین بازار به پا کرده منایی کوفه

گر به جسم پدر تو نرسیده دستش

می کند با تن من عقده گشایی کوفه

موی آشفته من تحفه بازار شده

زده بر موی سرم دست گدایی کوفه

فکر زینب کن و تادیر نگشته برگرد

آسمانش بدهد بوی جدایی کوفه

صف کشیدند همه تیر سه شعبه بخرند

بر کماندار دهد قدر و بهایی کوفه

هرکه قَب قَب بزندجایزه اش بیشتراست

حرمله کرده به پا زمزمه هایی کوفه

شرط بستند سر چشم علمدار حرم

صحبت ضرب عموداست به جایی کوفه

زیر چادر گره مقنعه را محکم کن

که ندارد به خدا شرم و حیایی کوفه

قاسم نعمتی

 

اشعار مرثیه شب اول ماه محرم

کوفه بهر قتل من اصرار دارد یا حسین

کوفه بر بغض علی اقرار دارد یا حسین

کوچه های کوفه همرنگ مدینه گشته اند

دربهای بسته چون دیوار دارد یا حسین

موقع افطار هم کوفه به من آبی نداد

سفره ای خشکیده در افطار دارد یا حسین

کاش من مهمان یک قوم مسیحی می شدم

کوفه رسمی بدتر از کفار دارد یا حسین

در میان کوچه می گردم دعایت می کنم

مسلم تو دیده ای خونبار دارد یا حسین

تا که حج تو شکست از من لب و دندان شکست

کوچه گرد کوفه حالی زار دارد یاحسین

دست کوفه از علی کوتاه مانده حالیا

با علی اکبر تو کار دارد یا حسین

کاش با ام البنین می ماند در خانه رباب

شهر کوفه حرمله بسیار دارد یا حسین

او فقط تیر سه پردر ذبح صیدش می زند‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍

در شکارش شیوه ای قهار دارد یا حسین

نیزه های حمل سر را هم سفارش داده اند

راس پاکت قصه ای دشوار دارد یا حسین

کوفه آغاز مصیبتهای زینب می شود

گریه ها در کوچه و بازار دارد یا حسین

جواد حیدری

 

مرثیه شهادت حضرت مسلم بن عقیل ع شب اول محرم

اینان که حرف بیعت با یار میزنند

آخر میان کوچه مرا دار میزنند

اینجا میا که مردم مهمان نوازشان

طفل تو را به لحظه دیدار میزنند

این کوفه مردمش ز مدینه شقی ترست

یعنی کسی که باشد عزادار میزنند

دیدم برای آمدنت روی اُشتران

چندین هزار نیزه فقط بار میزنند

اینجا برای کشتن طفل سه ساله ات

هر لحظه حرف سیلی و مسمار میزنند

فتوای: خون نسل علی شد حلال را

هر شب به روی مأذنه ها جار میزنند

آقا نیا که آخرش این شور چشم ها

تیری به صحن چشم علمدار میزنند

سر بسته گویمت که پریشان زینبم

حرف از اسیر کوچه و بازار میزنند

می ترسم از دمی که یتیمان تو حسین

پائین پای نیزه ی تو زار میزنند

این کوفه آخرش به تو نیرنگ میزند

حتی به رأس اصغر تو سنگ میزنند

مهدی نظری

 

حضرت مسلم ابن عقیل علیه السلام

بنویسید مرا یار اباعبدالله

اولین بنده ی دربار اباعبدالله

منتظر مانده دیدار اباعبدالله

من کجا و سر بازار اباعبدالله

**تا خدا هست خریدار اباعبدالله

عاشق آن است که دیدار کند یارش را

بارها جان بدهد دید اگر دارش را

باز آماده کند جان دگر بارش را

فاطمه پیش خدا، پیش برد کارش را

**هرکه افتاد پی کار اباعبدالله

من پرم را به روی دست گرفتم،دیدم

جگرم را به روی دست گرفتم دیدم

سپرم را به روی دست گرفتم دیدم

تا سرم را به روی دست گرفتم دیدم

**راهم افتاده به بازار اباعبدالله

وقت هجران به گریبان چه نیازی دارم

به دل بی سر و سامان چه نیازی دارم

با لب پاره به دندان چه نیازی دارم

به سرشانه اینان چه نیازی دارم

**تا سرم هست به دیوار اباعبدالله

قبل ازآنیکه بیاید خبرم را ببرید

زیرپایش مژه ی چشم ترم را ببرید

محضرش دست به دست این جگرم را ببرید

گرسرم را و سر دو پسرم را ببرید

**باز هستیم بدهکار اباعبدالله

سنگها خوب نشستند به پای لب من

لب من ریخت و پیچید صدای لب من

طیب الله به این لطف و وفای لب من

بعد از این آب حرام است برای لب من

**بسکه لبریزم و سرشار اباعبدالله

 مانده از جلوه والای تو حیران،مسلم

جان خود ریخت به پای تو به یک آن،مسلم

عیدقربان شهان،هست فراوان مسلم

من به قربان تو نه جان هزاران مسلم

**تازه قربان علمداراباعبدالله

به ولای تو نداده ست اذان،هیچکسی

وا نکرده ست به شأن تو دهان،هیچکسی

مثل مسلم نبوَد دل نگران،هیچکسی

به خداوندکه در هر دو جهان،هیچکسی

**مثل من نیست گرفتار اباعبدالله

پیکرم وقف نوک پا زدن طفلان شد

کوچه کوچه سر من بود که سرگردان شد

چه خیالی ست که بازیچه ی این و آن شد

یا که بر عکس به میخی تنم آویزان شد

**دست حق باد نگهدار اباعبدالله

 استاد لطیفیان

 

اشعار سفیر امام حسین ع

از حالِ زار نامه برت حرف می زنند

از این سفیر دربه درت حرف می زنند

در مسجدی که عطرعلی می وزد از آن

از بی نمازی پدرت حرف می زنند

نیزه فروش هایِ نظرتنگ ِ چشم شور

ازقد وقامت پسرت حرف می زنند

کاراز بهای گندم ری هم گذشته است

ازقیمتِ سر قمرت حرف می زنند

دیدم کنیزهای دم بخت ِ بی جحاز

از دختران در سفرت حرف می زنند

دیدم که درمحله ی خورجین فروش ها

خولی و شمر پشت سرت حرف می زنند

وحید قاسمی

 

اشعار زبان حال حضرت مسلم ابن عقیل ع

آقا سلام می دهم از جان و دل به تو

تا این که بشنوم «وَ علیک السّلام» را

آقا کمی اجازه بده درد دل کنم

امّا خودت بگو که بگویم کدام را

...

کوچه به کوچه می روم و گریه می کنم

از دست بی وفایی این نانجیب ها

گفتم بیا به کوفه پشیمان شدم حسین

کوفه میا امام غریب قریب ها

...

این مردمی که بنده ی دینار و درهمند

یک یک تمام بیعتشان را شکسته اند

این نان به نرخ روز خوران قسم فروش

دست مرا ز حیله و نیرنگ بسته اند

...

تّجار کوفه فکر ادای نماز شکر

از بس که کارشان سر و سامان گرفته است

فهمیدم از شلوغی بازارهای شهر

کار تمام نیزه فروشان گرفته است

...

این جا همه به فکر خرید لوازمند

اجناسشان شده سپر و خنجر و کمان

در انتظار روز پذیرایی تواند

آذین شهرشان شده سرنیزه و سنان

...

بازی کودکانه ی اطفالشان شده

پرتاب سنگ بر نوک نیزه ز روی بام

وقتی که می خورد به هدف ضربه هایشان

حس می کنند از این که گرفتند انتقام

...

دیدم به دست حرمله تیر سه شعبه ای

کز دیدنش تنور دلم پر شراره شد

از هر هزار تیر یکی هم خطا نرفت

از ضرب شست او جگرم پاره پاره شد

...

نقشه برای دخترک تو کشیده اند

کوفه میا که کوفه پر از قوم کافر است

در بین هر محله شان هر شبانه روز

حرف از کنیز بردن و خلخال و معجر است

محمد فردوسی

 

روضه شب اول ماه محرم

از اعتبار حرمت گفتارهایشان

مغرب شکست بیعت بسیارهایشان

یک پیره زن فقط به سفیرت پناه داد

ماندم چه شد تعارف و اصرارهایشان؟

کوفه مرا ز روی تو شرمنده کرده است

سر می زنم ز غصه به دیوارهایشان

جای طناب، بر دهنم مشت می زدند

اینجا همه عوض شده رفتارهایشان

محصول باغ ها همه خرج سپاه شد

از خار و سنگ پر شده انبارهایشان

خرما فروش یک شبه خنجر فروش شد

تغییر کرده کاسبی وکارهایشان

سکه شده فروختن چکمه هایشان

رونق گرفته دکه ی نجارهایشان

بر روی میخ جسم مرا پشت و رو زدند

لعنت به رسم کوفه و هنجارهایشان

اینجا سر برادر تو شرط بسته اند

غوغا شده میان کماندارهایشان

اینجا برای غارت خلخال و روسری

خرجین خریده اند خریدارهایشان

جواد پرچمی

 

اشعار مرثیه حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام

در حق و باطل عادتِ تشکیک دارد

با جهل خویشاوندی نزدیک دارد

در فتنه قومی قابل تحریک دارد

مثل مدینه کوچه ی باریک دارد

**می خوانمت با چشم های کم فروغم

من عابر آواره ی شهر دروغم

در بین این ها کاتبان نامه دیدم

مشتی به ظاهر زاهد و علامه دیدم

سرگرم برپا کردن برنامه دیدم

غارتگر انگشتر و عمامه دیدم

**خواهی شنید از کوچه هایش بوی خون را

روی لبم "انّا الیه راجعون" را

یک شهر از وحشت زبانش لال گشته

مردانگی روی زمین پامال گشته

آهنگری در شهرشان فعّال گشته

کوفه مهیّا بهر استقبال گشته

**هر باغ را آماده ی پاییز کردند

دندان برای غنچه هایت تیز کردند

این پینه های مانده بر روی جبین را

حق ناشناسان به ظاهر اهل دین را

بهتر بگویم گرگ های در کمین را

حق از زمین بردارد این قوم لعین را

**اینجا نمانده هیچ کس پای تو، برگرد

جانم به قربان قدم های تو، برگرد

اینها فقط انبان زر را می شناسند

بینند اگر باغی تبر را می شناسند

آتش نشاندن بر جگر را می شناسند

بر روی نیزه جای سر را می شناسند

**در خواب دیدم غارت انگشتری را

آتش به دندانش گرفته معجری را

آه این جماعت از عمویم کینه دارند

از خاندانت کینه ی دیرینه دارند

بغض امیرالمومنین در سینه دارند

**اینجا پذیرایی شود مهمان به نیزه

یک بار دیگر می رود قرآن به نیزه

حالا که مسلم بی پناه افتاده اینجا

از ارتفاعی نابه گاه افتاده اینجا

از دیده اش خونابه راه افتاده اینجا

نوکر سرش در پای شاه افتاده اینجا

**شرمنده باشد از نگاه خواهر تو

یک شهر دارد کینه از آب آور تو

حالا که باید یار من تنها بماند

ای کاش پای ناقه در گل جا بماند

درد دلم بسیار بود اما بماند

دنیا برای مردم دنیا بماند

**اینجا نمانده هیچ کس پای تو، برگرد

جانم به قربان قدم های تو، برگرد

هادی ملک پور

 

مناجات حضرت مسلم ع

"همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی"

فاصله است و بیقرارم که نیامدی کنارم

چه کنم صبا رساند به من از تو عطر و بویی

به لب شکسته ی من سخنی به جای مانده

تو میا عزیز زهرا به دیار ننگ جویی

به دیار بی وفایی چه کنم اگر بیایی

به خدا قسم نداری تو به کوفه جز عدویی

به دیار خصم حیدر تو سه ساله را نیاور

که ز سیلی مکرّر بشود کبود رویی

به میان کوچه آتش به سر غریب ریزند

شده شهر کوفه مشهور که ندارد آبرویی

تن من سر قَناره به تو می کند اشاره

که کنند پاره پاره ز تو حنجر و گلویی

تو مگو به دختر من که چه آمده سر من

به دلم یقین نشسته که رضایتش بجویی

به زلال آب سوگند به گل رباب سوگند

که شود حرام بر تو قطرات آبِ جویی

چو سرت ز تن جدا شد، به فراز نیزه ها شد

ز سرم به روی نیزه، بنما تو جستجویی

جواد حیدری


اشعار حضرت مسلم شب اول محرم

شک و تریدیشان یقینی بود

آسمانهایشان زمینی بود

همه دنبال وعده گندم

شهر مشغول خوشه چینی بود

کوچه ها خالی از وفای به تو !

خانه ها گرم شب نشینی بود

خودشان را نشان نمی دادند

پشت هر سایه ای کمینی بود

دست غفلت همیشه در دست

زندگی های اینچنینی بود

همه فتوا به خویش می دادند

هر کسی مجتهد به دینی بود

نامه ام را نوشته ام اما کاش

یک نفر مرد، یک امینی بود

صبح تا شب تو را دعا کردم

تا نیایی خدا خدا کردم

خوب در حق تو وفا کردند

که مرا اینچنین رها کردند

شب شد و مثل یک غریبه مرا

از سر خویش زود وا کردند

و نخوانده؛ نماز مغرب را

در نماز عشا قضا کردند

پشت دیوار مسجد کوفه

پشت ابلیس اقتدا کردند

آه؛ مولا تو دیده ای حتماً

با من آن شب چگونه تا کردند

در هر خانه ای که رفتم آه

در غربت به روم وا کردند

دست من آب هم نمی دادند

کوفه را مثل کربلا کردند

خواب دیدم که در منای توأم

اولین ذبح کربلای توأم

خواب دیدم که کوفه جان می داد

نامه ام را به این و آن می داد

گریه گریه بهانه ام آن شب

پشت دروازه را نشان می داد

نیزه ای چرخ می زد و در شهر

سر خورشید را تکان می داد

دست های ترحم کوفه

به اسیران لباس و نان می داد

صورتی هی بنفشه می چید و

دسته دسته به آسمان می داد

اگر از هر کسی که می ترسید

سر عباس را نشان می داد

یک نفر با تمام سنگ دلی

سنگ در دست دیگران می داد

دل آئینه ها ترک برداشت

سنگ می خورد، هر کسی پر داشت

یک نفر گفت: تیغ بُرّان است

دیگری گفت: مرد میدان است

یک نفر گفت: گرد و خاک هواست

دیگری گفت: باد و طوفان است

یک نفر گفت: روبرو نشوید

شیر سرخ بَرو بیابان است

یک نفر گفت: این دلش دریاست

پیک دریا ، سفیر مرجان است

یک نفر گفت: قیمتش چند است

دیگری گفت: قیمتش جان است

یک نفر گفت: آتشش بزنید

دیگری گفت: او گلستان است

یک نفر گفت: درد آینه چیست؟

دیگری گفت: سنگ باران است

یک نفر گفت: جشن می گیریم

بکشیدش که عید قربان است

یک نفر گفت: یک کفن ببرید

هرچه باشد ولی مسلمان است

باسم رب الحسین رب شهید

خون مسلم به پای یار چیکد

رحمان نوازنی

 

 

شب دوم :


محرم کربلا

کربلا یعنی نوای العطش 
روی لب ها رد پای العطش
کربلا یعنی سرا پا سوختن
 
تشنه لب بین دو دریا سوختن
کربلا یعنی که سقای ادب
 
در کنار شط بیفتد تشنه لب
کربلا یعنی حضور فاطمه
 
پیش سقا در کنار علقمه
کربلا یعنی تبسم بر اجل
 
نزد قاسم مرگ احلی من عسل
کربلا یعنی علی اصغر شدن
 
تشنه بردوش پدر پرپر شدن
کربلا یعنی فغان و التهاب
 
خیره بر گهواره چشمان رباب
کربلا یعنی که رزم حیدری
 
اکبر آسا غرق خون جنگ آوری
کربلا یعنی وداع زینبین
 
پشت خیمه با گل زهرا حسین
کربلا یعنی حضور گرگها
 
بر خیام یوسف آل عبا
کربلایعنی یتیمان حسین
 
گریه در شام غریبان حسین
کربلا یعنی شرف در یک کلام
 
بر حسین وکربلای او سلام
السلام ای کعبه آمال ما
 
ای صفا و شور و عشق و حال ما
خاک تو دارالولای اهل دل
 
مروه و سعی و صفای اهل دل
کربلا بوی خدایی میدهد
 
عطر ناب آشنایی میدهد
علیرضا فولادی

کاروان حضرت سیدالشهداء

کاروان سلاله های خدا

کاروان امام عاشورا

کاروان بهشتیان زمین

کاروان فرشتگان سما

یکی از نوکرانشان جبریل

یکی از چاکرانشان حورا

گوشه ای از صدایشان داوود

نفسی از دعایشان عیسی

نوجوانانشان چو اسماعیل

پیرمردانشان خلیل آسا

زایر اشکهایشان باران

تشنه مشکهایشان دریا

همه آیات سوره ی مریم

همه چون کاف و ها و یا والی

یوسفان عشیره ی حیدر

مریمان قبیله ی زهرا

کعبه میبیند و طواف ملک

چشم تا کار میکند اینجا

کشتگان حوادث امروز

صاحبان شفاعت فردا

تا به حالا ندیده هیچ کسی

این همه آفتاب یکجا

هر دلی با دلی گره خورده است

همه مجنون صفت همه لیلا

دارد این کاروان صحرایی

دخترانی عفیفه و نو پا

همه با احترام و با عزت

همه در پرده های حجب و حیا

پرده را از مقابل محمل

باد حتی نمی برد بالا

دور تا دورشان بنی هاشم

تحت فرمان حضرت سقا

پای علیا مخدره زینب

روی زانوی اکبر لیلا

از غروب مدینه می آیند

در زمینی به نام کرب وبلا

میرسیدند و یاد می کردند

از سر و طشت و حضرت یحیی

حق نگهدار این همه مجنون

حق نگهدار این همه لیلا

 استاد لطیفیان

 

اشعار مهمانان کربلا

 بوی غم بوی جدایی بوی هجران می رسد

کربلا آغوش خود واکن که مهمان می رسد

ناقه ام در گل نشسته چاره ای کن یا حسین

دیر اگر آیی کنارم بر لبم جان می رسد

حاجی زهرا علم کن خیمه هایت در منا

زین عطش آباد بوی عید قربان می رسد

خاک سرخ این بیابان بوی مادر می دهد

گوش کن آوای محزون حسین جان می رسد

گو فرات بی مروّت اینقدر هوهو مکن

کودک ششماهه ای با کام عطشان می رسد

کمتر از ده روز دیگر بی برادر می شوم

روزگار عشق بازی ها به پایان می رسد

در همان لحظه که ترکیب رخت پاشد زهم

از حرم زینب به گیسوئی پریشان می رسد

کمتر از ده روز دیگر از فراز نیزه ها

درچهل منزل به گوشم صوت قرآن میرسد

قافله سالار زینب گو شبی بر ساربان

وقت خاتم بخشی دست سلیمان می رسد

وای از هنگامه وصلی که یک نیزه سوار

روبرو با خواهری پاره گریبان می رسد

قاسم نعمتی

 

اشعار شب دوم ایام محرم

روز مرا مخواه که شام عزا کنی

خیمه مزن که خیمه غم را به پا کنی

دلشوره های خواهر خود را نگاه کن

پیش از دمی که با غم خود آشنا کنی

حتی قسم به سایه عباس میخورم

تا التماس های مرا هم روا کنی

تعبیر شد تمامی کابوس های من

من را به قتلگاه کشاندی رها کنی

صد بار دیده ام غمت از کودکی به خواب

صد بار دیده ام که در اینجا چه ها کنی

دیدم که خاک بر سر و رویم نشسته است

دیدم رسیده ای که مرا مبتلا کنی

دیدم لبت ترک ترک و چهره سوخته

دیدم به چشمِ قاتل خود چشم واکنی

دیدم که سنگ شیشه پیشانیت شکست

دیدم که تیر از بدن خود جدا کنی

دیدم برای آنکه بخیزی به زانویت

سر نیزه ای شکسته گرفتی عصا کنی

دیدم لباس مادری ات را ربوده اند

پیراهنی نبود و تنت بوریا کنی

جواد حیدری

 

قافله سرزمین کربلا شب دوم محرم

یک قافله از نور فراتر

از منظر آب روشنا تر

یک قافله بیدارتر از صبح

از هر چه طلوع باصفاتر

یک قافله برگزیده ای که

در زمره عشق مصطفاتر

آنقدر رها شده زهستی

از زلف نسیم هم رها تر

یک قافله در مسیر قبله

اما جهتش قبله نما تر

هفتاد و دو جام در کف دست

از یکدگرند مبتلا تر

رویاتر از آنچه خواب دیدند

اما به حقیقت آشنا تر

...

یک قافله از قبیله لا

یک قافله از عالم بالا

یک قافله آیه های تطهیر

مصداق شرابهم طهورا

یک قافله بالاتر از عیسی

یک قافله مریم و صفورا

یک قافله از تبار مجنون

یک قافله از دیار لیلا

یک قافله ی پر از اجابت

مانوس تر از نماز شب ها

یک قافله از مهریه آب

یک قافله بچه های زهرا

یک قافله غنچه های تشنه

یک قافله دور و بر سقا

...

این قافله آمد و اذان داد

این قافله در نماز جان داد

این قافله را پیاده کرد و

یک یک به ملائکه نشان داد

نیت که نمود عرش لرزید

تکبیر که گفت عشق جان داد

جنات و هر آنچه در بهشت است

بر قاطبه فرشتگان داد

دیدند که سر به سجده برد و

هفتاد و دو سر به آسمان داد

آنگاه نشست و گریه کرد و

هی آب به دست کودکان داد

پس دست تمام کودکان را

در دست عموی مهربان داد

...

فرمود شما فصل بهارید

پس گریه برای هم ببارید

فرمود خیام کودکان را

در بین خیام ما گذارید

دور و بر خیمه خار صحراست

باید همه جا لاله بکارید

عباس پناه همه ماست

باید به عمو پنا آرید

پس غصه برای چیست وقتی

تا کوفه و شام عمه دارید

جان من و جان این سه ساله

تنهاش مبادا بگذارید

رحمان نوازنی

 

شب دوم ماه عزا

آفتاب دوباره ای پیداست

روی دوشش ستاره ای پیداست

مشک بر روی شانۀ عباس

لب دریا کناره ای پیداست

این طرف غیر خار در دستی

وایِ من سنگ خاره ای پیداست

آن طرف حنجری عطش آلود

در پسِ گاهواره ای پیداست

این طرف با سه شعبه های خودش

روی اسبی سواره ای پیداست

آه از توی گودی گودال

سر دارالاماره ای پیداست

اگر این نیزه ها اجازه دهند

بدن پاره پاره ای پیداست

...

خاک این دشت سربلند شده

روی پایش اگر بلند شده

کاروانی ز دور می آید

آه از هر جگر بلند شده

چهرۀ ماهتاب این لشگر

روی دست قمر بلند شده

به قد و قامت علی اکبر

چشم نیزه نظربلند شده

وای تیر سه شعبه ای انگار

روی پاهای پر بلند شده

روی زانو نشسته حرمله و

روی دستی پسر بلند شده

سمت هرکس حسین در نقشی

گه عمو گه پدر بلند شده

این خمیده سه ساله کیست مگر

مادر از پشت در بلند شده

نجمه گوید که قد قاسم من

از چه رو اینقدر بلند شده

روی دست تو اکبر از پا؟ نه

از میان کمر بلند شده

...

گل به وقت گلاب نزدیک است

لحظۀ اضطراب نزدیک است

لحظه ای که عمو به خود می گفت

مشک بردار آب نزدیک است

بی گمان بین آب و ششماهه

لحظۀ انتخاب نزدیک است

لحظۀ رو گرفتن ارباب

از نگاه رباب نزدیک است

آه خفاش های بی مقدار

کشتن آفتاب نزدیک است

لحظه های کشیدن دست و

روسری و نقاب نزدیک است

مهدی رحیمی

 

اشعار ورود کاروان به سرزمین خون

امروز آقا شور و حالت بی بدیل است

انگار هنگام نزول جبرئیل است

سرشار از انّا الیه الرّاجعونی

آیات استرجاع تو بانگ رحیل است

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

...

 از ذوالجناح آن عرش پیما مرکب خود

بر خاک نازل گشتی و زیر لب خود

هذا قریر العین می گفتی پیاپی

انگار که دل کنده ای از زینب خود

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

...

 جبریل آمد تا رکابت را بگیرد

شاید که یک کم از شتابت را بگیرد

گفتم که این امّن یجیب از چیست؟ گفتی

شاید دعایم اضطرابت را بگیرد

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

...

 در مَنظر چشمان دل نازک ترینها

یعنی به پیش دیده ی محمل نشینها

دِرهم عطا کردی و ملک خود خریدی

از مستجرهای خودت در این زمینها

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

...

 مانند باران تا که شر شر می زنی تو

بر شیشه ی قلبم تلنگر می زنی تو

حس می کنم که چادرم در دست باد است

در این زمین وقتی که چادر می زنی تو

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

...

 در خواب دیدم معجرم روی تن توست

در دست من یک تکّه از پیراهن توست

فهمیدم از اشک تو و دلشوره ی خود

تعبیر خوابم کربلایی گشتن توست

یعنی بدان زینب که این پایان خط است

چون وعده ی من با خدا بین دو شطّ است

 سعید توفیقی

 

ورودیه کاروان به کربلا

دلشوره ای افتاده در جانم برادر

غمگینم و سر در گریبانم برادر

حس بدی دارم، عجب دشت عجیبی ست

مبهوت سِحر این بیابانم برادر

یک دشت مرد اجنبی دور و برماست

اینجا مزن خیمه، هراسانم برادر

در کاروانت دختران بی شماری ست

می ترسم از آینده ؛ حیرانم برادر

جایی برای بازی طفلان تو نیست

دلواپس ِ خار مغیلانم برادر

صحرای محشر پیش این صحرا بهشت است

خشکیده لبهای غزل خوانم برادر

دست دخیل خارهای ِ دشت رفته

سمت ضریح پاک ِ دامانم برادر

بادی جسارت کرد و خلخالم تکان خورد

تشویش دارم‌؛ دل پریشانم برادر

آن نامه های بار اُشتر را نشان ده

با حُر بگو در کوفه مهمانم برادر

با زینبت دنیا سرِ سازش ندارد

مظلومه ی معروفِ دورانم برادر

از کودکی با درد ِ چشمم خو گرفتم

در گریه کردن، پیر کنعانم برادر

وحید قاسمی

 

ربان حال شب دوم محرم

زمین کربلا اینجاست زینب

دیار پر بلا اینجاست زینب

تحمل می کنی؟ گویم برایت

فراق ما دو تا اینجاست زینب

صدایی آشنا آید به گوشم

که مادر قبل ما اینجاست زینب

چه سرهایی شکسته بین این دشت

مسیر انبیا اینجاست زینب

برای خواب پنجاه سال پیشت

دم تعبیر ها اینجاست زینب

همان جایی که گفته امّ أیمن

زمین نینوا، اینجاست زینب

بزن بوسه تمام سینه ام را

ضریح مصطفی اینجاست زینب

همان جایی که قرآنها بیفتد

به زیر دست و پا اینجاست زینب

ببین نرمی زیر حنجرم را

فرود نیزه ها اینجاست زینب

ببین این مهره های محکمم را

ذبیحاً بالقفا اینجاست زینب

تمام خاک این صحرا خریدم

همه سرّ خدا اینجاست زینب

به مسلخ پا گذاریّ و ببینی

غسیلاً بالدّماء اینجاست زینب

مبادا معجر از سر وا نمایی

عدوی بی حیا اینجاست زینب

حنا از خون به گیسویت بگیری

حجاب کبریا اینجاست زینب

قاسم نعمتی

 

شعر شب دوم ماه محرم

اینجا که آمدیم غم و غصّه پا گرفت

دلشوره ای عجیب، وجود مرا گرفت

حسّ غم جدایی این دشت لاله خیز

بال و پرم جدا و دلم را جدا گرفت

فالی زدم به مصحف پیشانی ات حسین

آیات غربت تو دلم را فرا گرفت

در این حسینیه که همان عرش کبریاست

حق، امتحان ز قافله ی انبیا گرفت

تنها دلیل بودن من! سایه ی سرم!

زینب فقط به عشق برادر بقا گرفت

بین خیام خیمه ی عبّاس دیدنی است

شکر خدا رکاب مرا آشنا گرفت

تا وقت هست حلقه ی انگشتری درآر

از ترس ساربان دل زینب عزا گرفت

وای از دل رباب که بیند به جای آب

تیر سه پر به حنجر ششماهه جا گرفت

اینجا درخت و نیزه تفاوت نمی کند

هریک به سهم خویش نشان تو را گرفت

تو ناله می زنی عوضش سنگ می زنند

وای از دمی که دور تو را نیزه ها گرفت

وای از شتاب دست پلیدی که عاقبت

زیور ز گوش دخترکان بی هوا گرفت

حتّی مدینه این همه زجرم نداده بود

یک نیمه روز جان مرا کربلا گرفت

احسان محسنی فر

 

مرثیه رسیدن کاروان به سرزمین کربلا

با احتیاط لاله ی ما را پیاده کن

عباس جان، سه ساله ی ما را پیاده کن

با احتیاط بار حرم را زمین گذار

زانو بزن وقار حرم را زمین گذار

با احتیاط تا که نیفتد ستاره ای

می ترسم آنکه گیر کند گوشواره ای

چشم مخدرات به سمت نگاه تو

دوشیزه گان محترمه در پناه تو

باحوریان رفته به زیر نقابها

یک لحظه روبرو نشدند آفتابها

این حوریان عزیز خدایند و بس، همین

این دختران کنیز خدایند و بس، همین

این دختر علی ست که بالش شکستنی است

ناموس اعظم است و وقارش شکستنی است

از این به بعد ماهِ حرم آفتاب باش

عباس جان مراقب این با حجاب باش

این دختران من که بیابان ندیده اند

در عمر خویش خار مغیلان ندیده اند

یک لحظه هم ز خیمه ی طفلان جدا نشو

جان رباب از دم گهواره پا نشو

توهستی و اهالی این خیمه راحتند

در زیر سایه ات همه در استراحتند

توهستی و به روز حرم شب نمی رسد

چشم کسی به قامت زینب نمی رسد

یک عده یوسف اند و یک عده مریم اند

احساس می کنم همه دلواپس هم اند

احساس می کنم که جوابم نمی دهند

با آب آب گفتنم آبم نمی دهند

راضی ام و رضایت یزدانم آرزوست

از سنگها شکستن دندانم آرزوست

من راضیم به پای خدا دست و پا زنم

با صورتم به خاک بیفتم صدا زنم

اگر به روی نی سر ِمن نیز رو شود

تا که مقام خواهر من نیز رو شود

جام بلا به دست گرفتیم ما دو تا

این جام را الست گرفتیم ما دو تا

می خواستیم عبد شدن را نشان دهیم

پیغمبر و علی و حسن را نشان دهیم

با احتیاط لاله ی ما را سوار کن

زینب بیا سه ساله ی ما را سوار کن

با احتیاط خسته شدند این ستاره ها

این گوش پاره ها سر گوشواره ها

 استاد لطیفیان

 

 

شب سوم :


حضرت رقیه س

ای همه بال و پرم عمه جان کو پدرم؟

من از او بی خبرم عمه جان کو پدرم؟

غربت و دوری او خنده های این عدو

زده آتش جگرم عمه جان کو پدرم؟

گرگ های در کمین خیمه های آتشین

خارها دور و برم عمه جان کو پدرم؟

دشمن خون خواه بد تازیانه می زند

گه به پا گه به سرم عمه جان کو پدرم؟

بغض من در دل شکست خار در پایم نشست

خون شده بال و پرم عمه جان کو پدرم؟

من گل باغ علی تازه بشکفتم ولی

می زنندم تبرم عمه جان کو پدرم؟

دشمنی از این سرم می کشاند چادرم

بی حیا "من دخترم" عمه جان کو پدرم؟

یاد بابا در نظر می زنم بار دگر

ناله های آخرم عمه جان کو پدرم؟

 

زبان حال شهادت خانم رقیه س

هم بازیانم نیستند، امشب کنار بسترم

قاسم، عمو عبّاس، عبدالله، داداش اکبرم

یادت می آید من چقدر آسوده می خوابیدم آن

شبها که می خندید در گهواره ی خود اصغرم؟

امشب ولی بدخوابم و هی خواب می بینم چهل

اسب بزرگ سرخ مو رد می شوند از پیکرم

بر گونه ام جای چهار انگشت می سوزد عمو!

زخم است، تاول تاول است انگشتهای لاغرم

بابا! برای من نخر آن گوشواره نقره را

حالا که هی خون می چکد از گوشهای خواهرم

بابا لبش را بسته و دیگر نمی بوسد مرا

دیگر نمی گوید به من شیرین زبانم، دخترم

من دختر خوبی شدم آرام می خوابم فقط

امشب نمی دانم چرا هی درد می گیرد سرم

پانته آ صفایی

 

رقیه بنت الحسین ع

زود می پیچد به هر سو بوی موی سوخته

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی سوخته

ردّی از سیلی نمی ماند به روی آفتاب

محو می گردد کبودی های روی سوخته

آبله سر وا کند می سوزد از هر قطره آب

کار آتش می کند آب وضوی سوخته

سعی بیجا می کند وضع گره را کورتر

دست شانه می کَند از ریشه موی سوخته

دامن آتش گرفته سخت می چسبد به تن

دردسر ساز است دفن و شستشوی سوخته

سوخت لبهایت شبیه موی و رویت نیمه شب

تا گرفتی بوسه ای از آن گلوی سوخته

محمد رسولی

 

اشعار سومین شب محرم الحرام

طفل ویرانه شدن زار شدن هم دارد

قد خم دست به دیوار شدن هم دارد

تا صدای لبت آمد لبم از خواب پرید

سر تو ارزش بیدار شدن هم دارد

عقب افتادن این چند شب از عاطفه ات

این همه بوسه بدهکار شدن هم دارد

بی سبب نیست که با دست به دنبال توام

چشم خون لخته شده تار شدن هم دارد

دخترت نیستم از طشت رهایت نکنم

دختر شاه فداکار شدن هم دارد

معجری را که تو از مکه خریدی بردند

موی آشفته گرفتار شدن هم دارد

 استاد لطیفیان

 

شهادت مظلومانه ی حضرت رقیه سلام الله

بابا سرم تنم کمرم پهلویم پرم

یکی دوتا که نیست کبودی پیکرم

بیش از همین مخواه وگرنه به جان تو

باید همین کنار تو تا صبح بشمرم

از تو چه مانده است؟ بگویم که ای پدر

از من چه مانده است؟ بگویی که دخترم

اندازه ی لب تو لبم شد ترک ترک

اندازه ی سر تو گرفتار شد سرم

از تو نمانده است به جز عکس مبهمت

از من نمانده است به جز عکس مادرم

از تو سوال میکنم انگشترت کجاست؟

که تو سوال میکنی از حال معجرم

دیدم چگونه سرت را به طشت زد

حق میدهی بمیرم و طاقت نیاورم

مرد کنیز زاده ای از ما کنیز خواست

بیچاره خواهر تو و بیچاره خواهرم

مرهم به درد این همه زخمی نمیخورد

بابا سرم تنم کمرم پهلویم پرم

 استاد لطیفیان

 

حضرت رقیه سلام الله علیها

بعد از سلام و تعارف وعرض ارادتی

تو محشری تو حرف نداری قیامتی

اینجا که نیست هیچ ملالی بدون تو

غیر از نفس کشیدن رنج سلامتی

روز خوشی نداشتم و سخت خسته ام

این لحظه هم بدست نیامد براحتی

تو غیرتت اجازه نمی داد بین جمع

بر دامنم بخوابی و من هم خجالتی

حالا که وقت هست برای سبک شدن

بابا،مزاحمم شده این درد لعنتی

پس من کجا برای شما درد دل کنم

اینجا خرابه است،نه مسجد، نه هیئتی

اینجا که صبح از افق شام می دمد

خورشید بی تشعشعی و بی هویتی

این چند روزه دائما اینجا نزول داشت

بارانی از کبودی گل های صورتی

از دامن مؤنثشان رقص میچکید

در مردم مذکرشان نیست غیرتی

امشب که جلوه های تورا میهمان شدم

دعوت شدم به صرف غذاهای حضرتی

امشب شب وصال خدا و رقیه است

بابا تو هم به دیدن این عشق دعوتی

رضا جعفری

 

اشعار شب سوم محرم

حاضرم پایِ سر ِ تو سر ِ خود را بدهم

جایِ پیراهن ِ تو معجر ِ خود را بدهم

سر ِ بابایِ من و خِشت محال است عمه

عمه بگذار که اول پر ِ خود را بدهم

پهن کن تا که سر ِ خار نگیرد به لبش

کم اگر بود پر ِ دیگر خود را بدهم

زیورآلات مرا دختر همسایه گرفت

نذر ِ انگشتَرَت انگشتر ِ خود را بدهم

مویِ من سوخته و مویِ پدر سوخته تر

حاضرم پایِ همین سر، سر ِ خود را بدهم

دید ما تشنه یِ آبیم خودش آب نخورد

خواست تا دیده یِ آب آور خود را بدهم

به دلم آمده یک وقت خجالت نکشم

پایِ لطفش نفس ِ آخر خود را بدهم

 استاد لطیفیان

 

شعر شهادت حضرت رقیه شلام الله علیها

با من و عمر ِکَمَم دست زمان بد تا کرد

موقع قد کشی ام بود که پشتم تا کرد

دورهایت زدی و نوبت ما شد امشب

چشم کم سوی مرا آمدنت بینا کرد

لذتی دارد عجب بوسه ی لب های پدر

وقت برخورد به هم زخم دو لب سر وا کرد

نوه ی فاطمه بودم سندش را دشمن

با کف پا به روی چادر من امضا کرد

همه ی صورت من قدر ِکفِ دستی نیست

دور از دیده ی تو عقده ی خود را وا کرد

عمو عباس کجا بود ببیند آن شب

به سرم داد زد آنقدر مرا دعوا کرد

ناسزا گفت و به گریه دهنش را بستم

دشمنت را نفس فاطمی ام رسوا کرد

بی کفن دفن شدم ای پدر بی کفنم

داغ مجنون همه جا تازه غم لیلا کرد

دختر بی ادبی مسخره میکرد مرا

دو سه تا پارگی از روسری ام پیدا کرد

عمر یک ظرفِ ترک دار به ضربی بسته ست

عمه بر دست مرا برده و جابجا کرد

عمه هربار که با گریه بغل کرد مرا

یاد آن صورت نیلی شده ی زهرا کرد

قاسم نعمتی

 

زبان حال شب سوم محرم شهادت حضرت رقیه س

نیمۀ شب شده و خواب پریشان دارم

گوشۀ لعل لبم ذکر پدر جان دارم

بی جهت نیست که اندوه فراوان دارم

خواب دیدم که سری را روی دامان دارم

دیدم آن سر، سر باباست خدا رحم کند

عمّه ام گرم تماشاست خدا رحم کند

...

تا که از خواب پریدم همه جا روشن بود

طبق نور روی گوشه ای از دامن بود

کنج ویرانه پر از عطر و بوی گلشن بود

چشم های پدرم خیره به سوی من بود

تا که چشمم به سر افتاد زبانم وا شد

لیلۀ قدر من امشب چقدر زیبا شد

...

آمدی یوسف کنعان، چه عجب بابا جان

شده ویرانه گلستان، چه عجب بابا جان

به سر آمد غم هجران، چه عجب بابا جان

آمده بر تن من جان، چه عجب بابا جان

چند روزی است که از هجر تو بی تاب شدم

مثل شمعی زغم دوری تو آب شدم

...

کمی آغوش بگیر این بدن لاغر را

تا که احساس کنی لاغری پیکر را

می تکانم ز سر سوخته خاکستر را

از چه با خویش نیاورده ای انگشتر را؟

چقدر روی کبود تو به زهرا رفته

بس که چوب از لب و دندان تو بالا رفته

...

تا که با عمۀ خود راهی بازار شدم

مورد مرحمت خندۀ اغیار شدم

تا که در بزم شراب تو گرفتار شدم

خالصانه متوسّل به علمدار شدم

من نگویم چه به روز سر من آوردند

چادری را که برایم تو خریدی بردند

محمد فردوسی

 

اشعار شب سوم محرم

سر من هم به هوای سر تو افتادست

بال پروانه به پای پرِ تو افتادست

قول دادم به همه گریه برایت نکنم

چه کنم! چشم، به چشم تر تو افتادست

قدر یک دشت کبودست و تنش تب دارد

از روی ناقه اگر دختر تو افتادست

من از این روی زمین خوردۀ خود فهمیدم

آسمان یاد غم مادر تو افتادست

دامنم سوخته بابا ولی آرام بخواب

بالشت دست من و بستر تو افتادست

جان من بر لب و لب های تو را می بوسم

از نفس هم نفس آخر تو افتادست

محمد امین سبکبار

 

اشعار روضه حضرت رقیه شب سوم محرم

تشنگی شعله شد و چشم ترش را سوزاند

هق هق بی رمقش دور و برش را سوزاند

دست در دست پدر دختر همسایه رسید

ریخت نانی به زمین و جگرش را سوزاند

دخترک زیر پر چادر عمه می رفت

آتشی از لب بامی سپرش را سوزاند

سنگی از بین دو نی رد شد و بر رویش خورد

پس از آن ترکه ی چوبی اثرش را سوزاند

پنجه ی پیر زنی گیسوی او را وا کرد

شاخه ی سوخته ای نخل پرش را سوزاند

دست در حلقه ی زنجیر به دادش نرسید

هیزم شعله ور افتاد و سرش را سوزاند

این چه شهری است که لبخند مسلمانانش

جگر دخترک رهگذرش را سوزاند

این چه شهری است که بازار یهودی ها یش

گیسوی بافته ی تا کمرش را سوزاند

**زجر وقتی که سر حلقه ی زنجیر کشید

بند آمد نفسش باز تنش تیر کشید

*اجراشده شب سوم محرم محمد طاهری


اشعار شب سوم محرم

گل سرخی به روی پیرهنش چسبیده

خوار صحرا به تمام بدنش چسبیده

زخم رگ های پدر بند نیامد حالا

چندتا لکه روی پیرهنش چسبیده

تشنگی زخم لبش را چقدر وا کرده

بس که خشک است زبان بر دهنش چسبیده

شانه هم بر گره ی موی سرش می گرید

که به هم گیسویش از سوختنش چسبیده

دید انگشتر باباش که با قاتل بود

لخته خونی به عقیق یمنش چسبیده

زجر آرام بکش حلقه ی زنجیرت را

جرم زنجیر تو بر زخم تنش چسبیده

عمه اش با زن غساله به گریه می گفت

تار موی پدرش بر کفنش چسبیده

حسن لطفی

 

اشعار شب سوم محرم شهادت حضرت رقیه س

اگرچه زخمی ام امّا کبوترم بابا

در آسمان نگاه تو می پرم بابا

چقدر ناز مرا می کشیدی و حالا

تو ناز می کنی و من که می خرم بابا

زبان گشا و بگو آنچه را که می پرسم

بگو عزیز دلم از برادرم بابا

بگو که حلق علی را چگونه پاشیدند

بگو برای من از او که خواهرم بابا

فدایت ای سر خونین دو چشم را وا کن

ببین زمانه چه آورده بر سرم بابا

ببین هجوم خزان را به گلشن رویم

گلم ولی به خدا زرد و پرپرم بابا

اگرچه لاغرم امّا عجیب خوشحالم

برای پر زدن امشب سبک ترم بابا

بیا ز خاک خرابه به آسمان بپریم

آگرچه زخمی ام امّا کبوترم بابا

سید محمد جوادی

 

اشعار مصائب سه ساله حسین رقیه سلام الله علیها

افسری با دست ِ سنگینش حوالی غروب

زیرپلکم یک کبودستان بنفشه کاشته

می کشانم خویش را برخاک ِ صحرا ای پدر

استخوان ساق ِ پای ِ من ترک برداشته

...

چکمه ای بی رحم تا چشم عمو را دوردید

بی هوا آمد سرطفل یتیمت داد زد

تازه فهمیدم چرا مادربزرگم زود مُرد!

عمه ام با لحن زهرا کربلا فریاد زد

...

سیلی وسوزعطش سوی دو چشمم را گرفت

پنجه ی بغضی گلویم را فشرده ای پدر

کاملاً واضح نمی بینم، ولی انگار که

چادر هر دختری را باد برده ای پدر

وحید قاسمی

 

شهادت حضرت رقیه س

امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی ؟

گاهی دراین سکوت اسیرانه می زنی ؟

ای روشنای دیده ی دلهای تیره بخت

امشب سری به خانه ی پروانه می زنی

یک لحظه تاغریب دلم حس می کند تو را

دستی دراین غروب غریبانه می زنی

درموج گریه ازنفس افتاد دخترت

با دست مرگ یک دونفس چانه می زنی

گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ

موی مرا برای سفرشانه می زنی ؟

بابا! دلم برای تو یک ذره شد بگو

سر می زنی به دخترخود یا نمی زنی ؟

خلیل عمرانی

 

 

شب چهارم :


طفلان حضرت زینب سلام الله علیها

بهترین بنده ی خدا زینب

هل اتی زینب ، انمّا زینب

ریشه ی صبر انبیا زینب

زینبا زینبا و یا زینب

بانی روضه های غم زینب

تا ابد مبتلای غم زینب

...

گفت ای مصطفای عاشورا

ای فدای تو زینب کبری

تو علی هستی و منم زهرا

پس فدای تمام پهلوها

سر خواهر فدای این سر تو

همه ی ما فدای اکبر تو

...

 گفت ای شاه ما اجازه بده

حضرت کربلا اجازه بده

جان این بجه ها اجازه بده

جان زهرا اجازه بده

قبل از آنکه سر تو را ببرند

این سر خواهر تو راببرند

...

 من هوای تو را به سر دارم

به هوای تو بال و پر دارم

از غریبی تو خبر دارم

دو پسر نه ، دو تا سپر دارم

زحمتم را بیا به باد مده

اشتیاق مرا به باد مده

...

در دل خیمه خسته اند این دو

سر راهت نشسته اند این دو

دل به لطف تو بسته اند این دو

با بزرگان نشسته اند این دو

این دو با یار تو بزرگ شده اند

با علمدار تو بزرگ شده اند

...

در کرم سائلی به دست آور

زین دو تا حاصلی به دست آور

سپر قابلی به دست آور

تا توانی دلی به دست آور

دل شکستن هنر نمی باشد

نظرت هم اگر نمی باشد

...

 ای فدایت تمامی سرها

سر چه باشد به پای دلبرها

از چه در اشتیاق خواهر ها

تو نظر می کنی به دیگرها

آخرش یا اجازه می گیرم

یا همین کنج خیمه می میرم

...

 ای برادر اشاره ای فرما

ذوقشان را نظاره ای فرما

رد مکن راه چاره ای فرما

لااقل استخاره ای فرما

شاید این بچه های من بروند

شاید این دو به جای من بروند

...

 زار و گریان مکن مرا جانا

ردّ احسان مکن مرا جانا

مو پریشان مکن مرا جانا

باز طوفان مکن مرا جانا

ورنه نیزه به دست می گیرم

جان هر آنچه هست می گیرم

...

تو اگر مبتلا شوی چه کنم ؟

پیش چشمم فدا شوی چه کنم ؟

پیش من سر جدا شوی چه کنم ؟

کشته ی زیر پا شوی چه کنم؟

وای اگر حنجرت شکسته شود

پیش من پیکرت شکسته شود

 استاد لطیفیان

 

شعر شب طفلان حضرت زینب چهارم محرم

روز اول چه خوب یادم هست

سهم من بی تو بیقراری بود

عید من دیدن نگاه تو

دوری‌ات اوج سوگواری بود

...

بی تو جنت برای من دوزخ

روز روشن برای من شب بود

تا همیشه کنار تو بودن

همه‌ی آرزوی زینب بود

...

لحظه لحظه دلم گره می‌خورد

به ضریح مجعّد مویت

دل من را به باد می دادی

می گشودی گره ز گیسویت

...

ولی این روزها چه دلگیر است

چقدر این زمانه بد تا کرد

آنقدر بی کسی و غربت داشت

تا که ما را به کربلا آورد

...

کربلا کربلا پریشانی

غربت از چشم هات می بارد

ندبه ندبه فراق و دلتنگی

از غروب نگات می بارد

...

دست من خالی است اما باز

دو فدایی برایت آوردم

از منا تا منا دو حاجیِّ

کربلایی برایت آوردم

...

رد مکن هدیه های خواهر را

گرچه ناقابلند، ناچیزند

سپر کوچکی مقابل تو

در هجوم کبود پائیزند

...

با ولای تو پروریدمشان

درس آموز مکتبت هستند

عاشق جانفشانی اند آقا

پیشکش های زینبت هستند

...

هر دو با شور حیدری امروز

از تو إذن قتال می خواهند

خون جعفر میان رگ هاشان

این دو عاشق، دو بال می خواهند

...

گره از ابروان خورشید و

گره از کار ماه وا می شد

چشم های حسین راضی شد

نذر زینب دگر ادا می شد

...

بین خیمه نشسته بود اما

در دلش اضطراب و ولوله بود

پرده‌ی خیمه را که بالا زد

دو گل و یک سپاه حرمله بود

...

دو فدایی، دو تا ذبیح الله

که به سوی منای خون رفتند

در طواف سنان و سر نیزه

تا دل کربلای خون رفتند

...

دید از بین خیمه، جان هایش

دلشان را به آسمان دادند

سر سپردند در هوای حسین

چقَدَر عاشقانه جان دادند

...

دلش از درد و غم لبالب بود

شاهدش دیده های پر ابرش

بر دلش داغ دو جگر گوشه

عقل مبهوت مانده از صبرش

...

دید پرپر شدند، اما باز

جز تب بندگی عشق نداشت

پای از خیمه ها برون ننهاد

تاب شرمندگی عشق نداشت

...

این همه جانفشانی و ایثار

خط اول ز شرح مطلب بود

کربلا  کوفه ، شام تا یثرب

سِرّی از معجزات زینب بود

یوسف رحیمی

 

اشعار شب چهارم محرم الحرام

اگر که درد تو در ناله ام اثر دارد

و گر که از دل من روح تو خبر دارد

مزن به سینه ی من دست رد، نباید دید

برادری به دلش این همه شرر دارد

اگر چه خواهر تو بی بضاعت است اما

ببین میان بساطش دو تا پسر دارد

یکی برای رسیدن به اکبر و قاسم

که شوق و شور پریدن به بال و پر دارد

که دیگری که امید دلش به اذن شماست

که ذره ای غمت از روی سینه بر دارد

و من تعجب از این می کنم، نمی دانم

برادرم به زبان نه چرا دگر دارد

برای نجمه و لیلا اگر نیاوردی

همین که نوبت من شد هزار اگر دارد؟

حلالشان شده شیرم که خونشان ریزد

به پای خون خدا پس نگو خطر دارد

حامد خاکی

 

اشعار شب چهارم محرم الحرام

هجران گرفته دور وبرم را برای چه؟

خون می کنی دو چشم ترم را برای چه؟

وقتی قرار نیست کبوتر کنی مرا

بخشیده اند بال و پرم را برای چه؟

گر نیستی غریب،مگو پس انا الغریب

صد پاره می کنی جگرم را برای چه ؟

دارد سرت برای چه آماده می شود

پس آفریده اند سرم را برای چه؟

زحمت کشیده ام که چنین قد کشیده اند

بر باد می دهی ثمرم را برای چه؟

من التماس می کنم و تفره می روی

شاید عوض کنی نظرم را برای چه؟

از مثل تو کریم توقع نداشتم

اصلا گذاشتند کرم را برای چه؟

باشد نمی روند ولی جان من! بگو

آورده ام دو تا پسرم را برای چه؟

 استاد لطیفیان

 

طفلان حضرت زینب س

کاش مشمول دعاهای پیمبر بشویم

باز هم باعث خشنودی مادر بشویم

نکند دیر شود لحظه پرواز از خاک

کاش ما هم بپریم و دو کبوتر بشویم

پس بگیرید زما منصب سرداری را

قصدمان است در این معرکه بی سر بشویم

آبرویی که خدا داده به ما می ریزد

اگر از قافله جا مانده و آخر بشویم

ما نداریم بهایی مگر از لطف خدا

پیش مرگان علی اکبر و اصغر بشویم

قدر یک پلک زدن مانده که در عرش خدا

زائر فاطمه و ساقی کوثر بشویم

محسن مهدوی

 

اشعار شب چهارم محرم طفلان حضرت زینب س

تن من را به هوای تو شدن ریخته اند

علی و فاطمه در این دو بدن ریخته اند

جلوه واحده را بین دو تن ریخته اند

این حسینی است که در غالب من ریخته اند

ما دو تا آینه روبروی یکدگریم

محو خویشیم اگر محو روی یکدگریم

...

 ای به قربان تو و پیکر تو پیکرها

ای به قربان موی خاکی تو معجرها

امر کن تا که بیفتند بپایت سرها

آه در گریه نبینند تو را خواهرها

از چه یا فاطمه یا فاطمه بر لب داری

مگر از یاد تو رفته است که زینب داری

...

 حاضرم دست به گیسو بزنم رد نکنی

خیمه را با مژه جارو بزنم رد نکنی

حرف از سینه و پهلو بزنم رد نکنی

شد که یک بار به تو رو بزنم رد نکنی؟!

تن تو گر که بیفتد تن من می افتد

تو اگر جان بدهی گردن من می افتد

...

 دلم آشفته و حیران شد وحرفی نزدم

نوبت رفتن یاران شد وحرفی نزدم

اکبرت راهی میدان شد وحرفی نزدم

در حرم تشنه فراوان شد وحرفی نزدم

بگذار این پسران نیز به دردی بخورند

این دو تا شیر جوان نیز به دردی بخورند

...

 نذر خون جگرت باد ،جگر داشتنم

سپرسینه ی تو سینه سپر داشتنم

خاک پای پسران تو پسر داشتنم

سر به زیرم مکن ای شاه به سر داشتنم

سر که زیر قدم یار نباشد سر نیست

خواهری که به فدایت نشود خواهر نیست

...

 راضی ام این دو گلم پرپر تو برگردند

به حرم بر روی بال و پر تو برگردند

له شده مثل علی اکبر تو برگردند

دست خالی اگر از محضر تو برگردند

دستمال پدرم را به سرم می بندم

...

وسط معرکه چادر ،کمرم می بندم

تو گرفتاری و من از تو گرفتارترم

تو خریداری و من از تو خریدارترم

من که از نرگس چشمان تو بیمارترم

بخدا از همه غیر از تو جگردار ترم

امتحان کن که ببینی چقدر حساسم

بخداوندقسم شیرتر از عباسم

...

بگذارم بروی،باز شود حنجرتو

یا به دست لبه ای کُند بیفتد ،سر تو

جان انگشت تو افتد پی انگشترتو

می شودجان خودت گفت به من خواهرتو؟

طاقتم نیست ببینم جگرت می ریزد

ذره ذره به روی نیزه سرت می ریزد

استاد لطیفیان

 

طفلان حضرت زینب س

رسیده نوبتمان ، باید امتحان بدهیم

خدا کند بگذارد خودی نشان بدهیم

رسیده وقت نماز رشادت و مردی

نمی شود که من و تو فقط اذان بدهیم

اگر که داد دوباره جواب سر بالا

بگو چگونه جوابی به این و آن بدهیم ؟

بیا که عهد ببندیم و قول مردانه

به هم دهیم که قبل از حسین ، جان بدهیم

به حاجت دل خود می رسیم اگر او را

قسم به پهلوی بانوی قد کمان بدهیم

بخند و غصه نخور ، چون به قلبم افتاده

اجازه می دهد آخر خودی نشان بدهیم

محسن مهدوی

 

روضه طفلان حضرت زینب س

سیزدهم مهر 1392

ای فدای دلِ منوّرتان

ای به قربان چشم کوثرتان

وای بر حال جبرئیل، اورا

گر برانید ، روزی از درتان

تو سلیمان و موری آمده است

تا مشرّف شود به محضرتان

من کیم؟دوره گردِ چشمانت

زینبم من همان کبوترتان

کودکانم چه ارزشی دارند؟

جانِ عالم، تصدق سرتان

کرده ام یا اخا دو آئینه

نذر چشم علی اصغرتان

ظهر دیدی چگونه خوش بودند

در صفوف نماز آخرتان

به امیدی بزرگشان کردم

تا به دستم شوند ، پرپرتان

گر بگویی بمیر ، میمیرند

دست بر سینه اند و نوکرتان

پای تفسیر ، شیرشان دادم

پای تفسیر ِگریه آورتان

پای تفسیر سوره ی مریم

سوره ی زخمهای پیکرتان

تا که راضی شوی و اذن دهی

پر بگیرند در برابرتان

یادشان داده ام، قسم بدهند

بر ضریح کبود مادرتان

بگذار اینکه ذبحشان سازم

پای رگهای سرخ حنجرتان

 استاد لطیفیان

 

اشعار طفلان حضرت زینب کبری س

سیزدهم مهر 1392

کودکانی عاشق و دلداده پروردم حسین

تا جوان گشتند قربان تو آوردم حسین

 شیرشان دادم که شیر کربلای تو شدند

هر دو را نذر علی اکبرت کردم حسین

 گرچه ناقابل ترین هدیه، دو طفل زینبند

اذن تو درمان بود بر قلب پر دردم حسین

 داغ این دو پیش مظلومی تو هیچ است، هیچ

من پریشان تو بین قوم نامردم حسین

 کودکانم جای خود گر رخصتی بر من دهی

سینه و پهلو سپر دور تو می گردم حسین

 غیرت این دو ز جنس غیرت سقّای توست

هر دو را رزمنده ی راه تو پروردم حسین

 در وجود این دو صبر و طاقت این درد نیست

بنگرند از کینه نیلی، چهره ی زردم حسین

 جواد حیدری

 

زبان حال دوطفلان حضرت زینب س

سیزدهم مهر 1392

دویده ایم که همراه کاروان باشیم

رسیده ایم که در جمع عاشقان باشیم

به شوق اوج گرفتن ستاره آمده ایم

که خاکبوس قدم های آسمان باشیم

شما و این همه غربت، چگونه جان ندهیم؟

خدا کند که سزاوار بذل جان باشیم

دو چشم حضرت مادر دو چشمه باران است

چگونه شاهد این درد بی کران باشیم؟

دویده در رگ ما خون جعفر طیّار

زمان آن شده تا عرش پر زنان باشیم

دو بال سبز پریدن به اذن دست شماست

اگر اجازه دهید از پرندگان باشیم

دو نوجوان فدایی، دو نوجوان شهید

همان که آرزوی مادر است، آن باشیم

سیدمحمدجواد شرافت

 

اشعار طفلان حضرت زینب سلام الله علیها

سیزدهم مهر 1392

مادر نشسته سیر تماشایشان کند

هنگام رفتن است مهیّایشان کند

عون است یا محمّد؟ فرقی نمی‌کند

در اشک‌های بدرقه پیدایشان کند

این سهم زینب است دو توفان دو گردباد

لب‌تشنه‌اند، راهی دریایشان کند

او یک زن است و عاطفه دارد عجیب نیست

سیراب بوسه قامت رعنایشان کند

آن‌ها پُر از حرارت لبیّک گفتنند

باید سفر به خلوت شیدایشان کند

آرام سرمه می‌کشد و شانه می‌زند

تا در کمند عشق فریبایشان کند

بر شانه میزند که برو سهم کوچکی ا‌ست

باید نثار غربت مولایشان کند

پروانه نجاتی

 

اشعار شب چهارم محرم الحرام

سیزدهم مهر 1392

به روی دست دلِ بی قراری آوردم

بغل بغل غزل آه و زاری آوردم

برای اینکه به دست آورم دلت آقا

نگاه ملتمس و گریه داری آوردم

من این دو حلقه به گوش کفن به تن کرده

به پیشگاه تو با شرمساری آوردم

تو را به چادر خاکی مادرت سوگند

قبول کن که به امیدواری آوردم

دو پیش مرگ تو را از قبیله ی طاها

در این همایش خون یادگاری آوردم

سهیم کن جگرم را به غصه ی فرزند

دو پاره ی جگرم را به یاری آوردم

به جنگ این همه لشگر به رمز یا زهرا

ز خیمه لشگر حیدر تباری آوردم

همه بضاعت زینب همین دو قربانی ست

برای غربت و آهی که داری آوردم

فدایی گلوی اصغرت که می گردند

دو دست بوس تو را بهر کاری آوردم

رقیه دلهره دارد ز برق خنجرها

برای دختر تو جان نثاری آوردم

برای رفتن تا شهر شام همراهت

ستاره های شب نی سواری آوردم

*

اشعار شب چهارم محرم طفلان حضرت زینب س

سیزدهم مهر 1392

دوقطعه ابر که فصل نگاهشان باران

دو چشمه عاشق رفتن، دو رود سرگردان

دو تا نسیم بهشتی پر از لطافت عرش

که می وزند در اطراف عرش الرحمان

دوتا درخت بهشتی دوشاخه ی زیتون

دو گل اگر که ببویی بنفشه و ریحان

دوتا فرشته که هرکس اگر ببیندشان

به شک بیفتد از اینکه خداست یا انسان

دوسبز پوش بهاری دویا کریم خدا

دومجتبای مدینه دو سفره ی احسان

دو ابروان کمانی در آسمان خدا

که اخم و شادیشان یا عذاب یا غفران

دو آسمان بلا که اگر اراده کنند

به یک نگاه کنند کوفه را ویران

دوکوه سرخ احد در مدینه ی زینب

دو ایستاده ترینی که نامشان ایمان

دوتا مسافر راهی به گر یه ی یعقوب

دوتا عزیز مدینه دو یوسف کنعان

دوتا مسیح پسرهای مریم زهرا

دوتا عصا به دو دستان زینب عمران

دوتا صدف که اگر واکنند لب گویند

دو دُر زینبی اند و دو لولو مرجان

دوتا عقاب حنایی دوتا پرنده ترین

که می کنند در اطراف خیمه ها طیران

دوتا علی به دو ذوالفقار می جنگند

یکی به نام علی و یکی امام زمان

دو بچه شیر حجازی به غرش عباس

دوتا یلی که می آیند در دل میدان

یکی نگاه به یثرب نمود ونعره کشید

که آی قوم سقیفه قبیله ی شیطان !

دو دست بسته ی حیدر دوباره باز شده

به انتقام دو سیلی که خورده مادرمان

اگر که مرد نبردید پیش ما آیید

چهل مبارز و یک زن کجاست غیرتتان

**هنوز در وسط کوچه مادر افتاده

هنوز فضه به دیوار تکیه اش داده

دوباره باد وزید و مدینه پیدا شد

دوباره زینب ما در مدینه زهرا شد

نوادگان علی در مدینه غریدند

و گرد خاک عجیبی دوباره بر پا شد

مغیره را که به سیلی زدند داد زدند

که حال نوبت آن مرد بی سرو پا شد

دوتا علی به دو شمشیر نصفه اش کردند

که پشت کفر به دست دو تا علی تا شد

دوباره خیمه ی زینب به هلهله آمد

و باز شهر مدینه تبسمش وا شد

**دوباره باد وزید و به کربلا برگشت

زمان دوباره گذشت و به ابتدا برگشت

به عطر زینبی شان آسمان معطر شد

که وقت پر زدن این دوتا کبوتر شد

دوباره باد سیاهی به کربلا پیچید

و طفل زینب اسیر تمام لشکر شد

در ابتدا دو علی را زهم جدا کردند

که چشم کوفه از این پست فطرتی تر شد

به سنگ و تیر و کمان و به نیزه و شمشیر

خبر دهید گل زینب آه پرپر شد

یکی برای تسلای خاطر مادر

به قتلگاه نشست و ذبیح مادر شد

یکی شبیه به قاسم قدش کشیده شد و

یکی به ضربه ی شمشیر مثل اکبر شد

یکی کنار برادر خمید مثل حسین

و داغدار تن بی سر برادر شد

یکی به مادر خود گفت خوب شد حالا

که پیش فاطمه شرمندگیت کمتر شد

رحمان نوازنی

 

مرثیه طفلان حضرت زینب س

دهم مهر 1392

اگرچه هستی خود را فراهم آوردم

ولی دوباره به پیش شما کم آوردم

از ابتدای تولد کبوترت بودم

کبوترانه ترین هدیه را هم آوردم

برای زخم دلم با همان غریبی تو

ببین که داغ دو گل را چو مرهم آوردم

برای اینکه شود آتش دلم خاموش

ببین دو کاسه ی لبریز شبنم آوردم

در این کویر بلا هر که سهم دارد و من

برای قافله ی خود دو پرچم آوردم

موسی علی مرادی

 

طفلان حضرت زینب س

دهم مهر 1392

چه وداعی چقدر جانسوز است

کربلا کرب والبکاء شده است

مادری پشت پرده ی خیمه

دست بر دامن دعا شده است

...

گریه های حرم سؤالی شد

راستی بانوی قبیله کجاست

شیرِ مردانِ زینب کبری

کمی آهسته ؛پس عقیله کجاست

...

سخت از پیله خیمه دل کندید

بال پروازتان تَقَلّا کرد

نام زهرا گره گشاتان شد

قسم عشق کار خود را کرد

...

گرگهای گرسنه ی این دشت

در کمینند با خبر باشید

این خلیفه پرستهای حریص

لاله چینند با خبر باشید

...

نوه ی مرتضی شدن جُرم است

خونتان را حلال می بینند

تازه اسلام نابتان را هم

زیر تیغ سؤال میگیرند

...

شعله های نفاق این مردم

از سقیفه زبانه میگیرد

جان زهرا به فکر خود باشید

پهلو ها را نشانه می گیرند

...

خونِ دل روزی علی کردند

پشت پا می زنند این مردم

کوفه را با مدینه فرقی نیست

بی هوا میزنند این مردم

...

کوچه وا میکنند با حیله

کینه فتوای لاله کوبی داد

تجربه گفت:اولین کوچه

در مدینه جواب خوبی داد

...

راستی،سمت حرمله نروید

شرح این درد، مو به مو مانده

به خدا حیف چشمهای شماست

چند تیری برای او مانده

وحید قاسمی

شب پنجم :


اشعار شب پنج محرم الحرام

بیست و چهارم مهر 1392 :: ::  خــادم : خاک پای مولا(باب الجنه)

پا گرفته در دلم آتشی پنهان شده

بند بندم آتش و سینه آتش دان شده

اشکهایم می چکد بر لبت یعنی که باز

آسمان تشنه ام موسم باران شده

بین این گودال سرخ در دل این قتلگاه

دیدمت تنهاترین غرق در طوفان شده

صد نیستان ناله را هر نفس سر می دهم

بی سر و سامان توست آه سرگردان شده

یک طرف من بودم و عمّه ای دل سوخته

یک طرف امّا تو و خنجری عریان شده

نیزه ای خون می گریست پای زخم کاریش

قصد زخمی تازه داشت دشنه ای پنهان شده

حال با دستت بگیر در میان تیغ ها

زیر دستی را که از پوست آویزان شده

حسن لطفی

 

زبان حال حضرت عبدالله ابن حسن ع

بیست و چهارم مهر 1392

می‌روم بی‌قرار و بی پروا

می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

می‌روم که دلم شده دریا

می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

...

 می‌روم عاقبت به خیر شوم

همدم قاسم و زهیر شوم

واپسین لحظه های عاشورا

می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

...

 هر دلی در خروش می‌آید

غیرت من به جوش می‌آید

قد و بالام کوچک است اما

می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

...

بعد عباس و قاسم و اکبر

آه دیگر پس از علی اصغر

بی فروغ است پیش من دنیا

می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

...

صبر کردن دگر حرام شده

آه حجّت به من تمام شده

بشنوید این صدای قلبم را

می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

...

هر طرف تیر و نیزه و دشنه

همه لشکر به خون او تشنه

مانده تنها عموی من تنها

می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

...

منم و بغض ناگزیری که

منم و لحظة خطیری که

چشم دارد به دست من بابا

می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

...

می‌دهم من تمام هستم را

سپرش می‌کنم دو دستم را

در رگم خون مادرم زهرا

می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

...

بین طوفان نیزه و خنجر

می‌روم تا شوم چنان اکبر

ارباً اربا ، مقطع الأعضاء

می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

 یوسف رحیمی 

 

شعر حضرت عبدالله شب پنجم محرم

بیست و چهارم مهر 1392

در رگ رگش نشانه ی خوی کریم بود

او وارث کمال پدر از قدیم بود

دست عمو به گیسوی او چون نسیم بود

این کودکی شهید که گفته یتیم بود؟

وقتی حسین سایه ی بالای سر شود

کو آن دل یتیم که تنگ پدر شود؟

... 

در لحظه های پر طپش نوجوانی اش

با آن دل کبوتری و آسمانی اش

با حکم عمّه، عمّه ی قامت کمانی اش

بر تل زینبیه بود دیده بانی اش

 اخبار را به محضر عمّه رسانده است

دور عمو به غیر غریبی نمانده است

... 

خورشید را به دیده شفق گونه دید و رفت

از دست ماه دست خودش را کشید و رفت

از خیمه ها کبوتر عاشق پرید و رفت

تا قتلگاه مثل غزالی دوید و رفت

 می رفت پا برهنه در آن صحنه ی جدال

می گفت عمّه، جانِ عمو کن مرا حلال

... 

دارد به قتلگاه سرازیر می شود

مبهوت تیر و نیزه و شمشیر می شود

کم کم خمیده می شود و پیر می شود

یک آن تعلّلی بکند دیر می شود

 در موج خون حقیقت دریا نشسته است

دورش تمام نیزه و تیر شکسته است

... 

دستش برید و گفت: که ای وای مادرم

رنگش پرید و گفت: که ای وای مادرم

در خون طپید و گفت: که ای وای مادرم

آهی کشید و گفت: که ای وای مادرم

 وقتی که ضربه آمد و بر استخوان نشست

در عرش قلب فاطمه چون پهلویش شکست

... 

خونش حنا به روی عمویش کشیده است

از عرش، آفرین پدر را شنیده است

مشغول ذکر بانوی قامت خمیده است

تیری تمام قد به گلویش رسیده است

 تیری که طرح حنجره اش را بهم زده

آتش به جان مضطر اهل حرم زده

... 

یعقوب را بگو که دو تا یوسفش به چاه

ماندند در میانه ی گرگان یک سپاه

فریاد مادرانه ای آید که: آه، آه

دارد صدای اسب می آید ز قتلگاه

 ده اسب نعل خورده و سنگین تن آمدند

ارواح انبیا همه با شیون آمدند

محسن عرب خالقی

 

عبدالله ابن حسن ع

بیست و چهارم مهر 1392

این کیست که طوفان شده میل خطر کرده

در کوچکی خود را علمدار دگر کرده

این که برای مادرش مردی شده حالا

خسته شده از بس میان خیمه سر کرده

این کیست که در پیش روی لشگر کوفه

با چه غرور محکمی سینه سپر کرده

آنقدر روی پنجه ی پایش فشار آورد

تا یک کمی قدّ خودش را بیشتر کرده

با دیدنش اهل حرم یاد حسن کردند

از بس شبیه مجتبی عمامه سر کرده

اما تمامی حواسش سمت گودال است

آنجا که حتی عمه را هم خونجگر کرده

 

**آنجا که دستی بر سر و روی عمو میزد

با چکمه نامردی به پهلوی عمو میزد

 

از این به بعد عمه خودم دور و برت هستم

من بعد از این پروانه ی دور سرت هستم

من در رگم خون علمدار جمل دارم

من مجتبای دوم پیغمبرت هستم

ابن الحسن هستم، عمو ابن الحسینم کرد

عبداللهم اما علیّ اکبرت هستم

دشمن غلط کرده به سمت خیمه ها آید

آسوده باش عمه اگر من لشگرت هستم

گیرم ابالفضل نوامیس تو را کشتند

حالا خودم خدمتگزار معجرت هستم

 

**هرچند مثل من پریشانی ، گرفتاری

گیسو پریشانی مکن تا که مرا داری

 

عمه رهایم کن مرا مست خدا کردند

اصلاً تمامی مرا قالو بلی کردند

عمه بگو در خیمه آیا نیزه ای مانده؟

حالا که بازوی مرا شیر خدا کردند

بعد از غلاف کوچه ی تنگ بنی هاشم

دست مرا نذر غریب کربلا کردند

آیا نمی بینی چگونه نیزه میریزند

آیا نمی بینی تنش را جا به جا کردند

آیا نمی بینی چگونه چکمه هاشان را

بر سینه ی گنجینة الاسرار جا کردند

استاد لطیفیان

 

عبدالله بن حسن شب پنجم محرم

بیست و چهارم مهر 1392

طفلی اگر بزرگ شود با کریم ها

یک روز میشود خودش از کریم ها

عبدلله حسین شدم از قدیم ها

دل میدهند دست عمو ها یتیم ها

طفل حسن شدم بغلت جا کنی مرا

تو هم عمو شدی گره ای وا کنی مرا

... 

آهی که میکِشد جگر من ، مرا بس است

شوقی که سر زده به سر من ، مرا بس است

وقتی تو میشوی پدر من ، مرا بس است

یک بار گفتن پسر من ، مرا بس است

 از هیچ کس کنار تو بیمی نداشتم

از عمر خویش ، حس یتیمی نداشتم

... 

دستی کریم هست که نذر خدا شود

وقتی نیاز بود ، به وقتش جدا شود

از عمه ام بخواه که دستم رها شود

هرکس که کوچک است ، نباید فدا شود؟

 باید برای خود جگری دست و پا کنم

با دست کوچکم سپری دست و پا کنم

...

دیگر بس است گرم دلِ خویشتن شدن

آماده ام کنید برای کفن شدن

حالا رسیده است زمان حسن شدن

آماده ی مبارزه ی تن به تن شدن

 یک نیزه ای نماند دفاع از عمو کنم؟!

یورش بیاورم ، همه را زیر و رو کنم؟!

... 

آماده ام که دست دهم پای حنجرت

تیر سه شعبه ای بخورم جای حنجرت

شاید که نیزه ای نرود لای حنجرت

دشمن نشسته مستِ تماشای حنجرت

 سوگند ای عمو به دلِ خونِ خواهرت

تا زنده ام جدا نشود سر ز پیکرت

...

این حفره روی سینه ی تو ای عمو ز چیست؟

این زخم ِ روی سینه ی تو ارثِ مادریست

این جای زخم نیزه و شمشیرها که نیست

بر روی سینه ی تو عمو جان جای پای کیست؟

 عبداللهت نمُرده ذبیح از قفا شوی

بر روی نیزه های شکسته فدا شوی

استاد لطیفیان

 

مرثیه حضرت عبدالله بن حسن

بیست و چهارم مهر 1392

دردی به سینه هست که خاکسترم کند

در دستهای محکم تو مضطرم کند

خشکم کند به شعله ی این داغ ماندنم

با ابرهای اشک بیاید ترم کند

آه ای خدا به عمّه چه گویم که لحظه ای

بالم دهد، رها کُنَدم، باورم کند

من می پرم خدا کند او تیغ خویش را

جای عمو حواله ی بال و پرم کند

قیچی زد و برید و مرا تکّه تکّه کرد

اصلاً اراده کرد گلی پرپرم کند

حالا که من به سینه ی زخمش رسیده ام

بگذار، دست های کسی بی سرم کند

علیرضا لک


اشعار مصیبت شب پنجم محرم

بیست و چهارم مهر 1392

لب گودال زمین خورد و به دریا افتاد

آنقدر نیزه تنش دید که از پا افتاد

سنگ ها از همه سو سمت عمو آمده اند

یک نفر در وسط معرکه تنها افتاد

بر روی خاک که با صورت خونین آمد

تیرها در همه جای بدنش جا افتاد

در دهانی که پر از خون شده ... بی هیچ خبر

نیزه ای آمده و ذکر خدایا افتاد

عرق مرگ نشسته است به پیشانی او

بر سر سینه کسی آمده با پا افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان آمده ام

قرعه ی کار به نام من شیدا افتاد

 بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

که چنین پای دم آخرش از پا افتاد

 بازویم ارثیه ی فاطمه باشد که کبود

پیش چشمان پُر از گریه ی بابا افتاد

خوب شد مثل پدر مثل عمو عباسم

سر ِمن در بغل حضرت آقا افتاد

خوب شد کشته شدم ، اهل حسد ننوشتند

پسر مرد جمل از شهدا جا افتاد

علیرضا لک


مرثیه شب پنجم محرم الحرام حضرت عبدالله ع

بیست و چهارم مهر 1392

کشته ی دوست شدن در نظر مردان است

پس بلا بیشترش دور و بر مردان است

یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد

در دل کودک اینها جگر مردان است

همه اصحاب حرم طفل غرورش هستند

این پسر بچه ی خیمه، پدر مردان است

بست عمامه؛ همه یاد جمل افتادند

این پسر هرچه که باشد پسر مردان است

نیزه بر دست گرفتن که چنان چیزی نیست

دست بر دست گرفتن هنر مردان است

بگذارید ببینند خودش یک حسن است

حرف در خیمه شدن بر ضرر مردان است

 

**گرچه ابن الحسنم پر شدم از ثارالله

بنویسید مرا یابن ابی عبدالله

 

مصحف ما، چه به هم ریختنت وای عمو

چقدر تیر نشسته به تنت وای عمو

همه ی رخت تو غارت نشده...پاره شده

بس که یکپارچه با پا زدنت وای عمو

آمدم تا که اجازه بدهی و یک یک

نیزه ها را بکشم از بدنت وای عمو

جان نداده همه بالای سرت جمع شدند

چه شلوغ است سر پیرهنت وای عمو

آنقدر نیزه زیاد است نمیدانم که

بکشم از بدنت یا دهنت؟ وای عمو

استاد لطیفیان

مصیبت حضرت عبدالله بن حسن ع

بیست و چهارم مهر 1392

این هم از جنس آسمانی هاست

حیدری از عشیره ی زهراست

یاکریم است و با کریمان است

رود نه برکه نه خودش دریاست

خون خیبر گشا به رگ هایش

او که هست؟ از نژاد شیر خداست

با جوانان هاشمی بوده

آخرین درس خوانده ی سقاست

می نویسد عمو و  بر لب او

وقت خواندن فقط فقط باباست

مجتبی زاده ای شبیه حسن

شرف الشمس سید الشهداست

 

**عطری از کوی فاطمه دارد

نفسش بوی فاطمه دارد

 

کوه آرامشی اگر دارد

آتشی هم به زیر سر دارد

موج سر میزند به صخره چه باک

دل به دریا زدن خطر دارد

پسر مجتبی است می دانم

بچه ی شیر هم جگر دارد

همه رفتند  او فقط مانده

حال تنهاست و یک نفر دارد

آن هم آن سو میان گودالی

لشگری را به دور و بر دارد

 

**آرزو داشت بال و پر بشود

دست خود را رها کند بدود

 

جگرش بی شکیب میسوزد

نفسش با لحیب میسوزد

می وزد باد گرم صحرا و

روی خشکش عجیب میسوزد

بین جمع سپاه سیرابی

یک نفر یک غریب میسوزد

دست بردار از دلم عمه

که تنم عنقریب میسوزد

روی آن شیب گرم میبینی؟

روی شیب الخضیب میسوزد

سینه اش را ندیدی از زخمِ

نوک تیری مهیب میسوزد

 

 **چشم بلبل که خیره بر گل شد

ناگهان دست عمه اش شل شد

حسن لطفی


شب پنجم محرم الحرام

بیست و چهارم مهر 1392

دید چشمش به آسمان وا بود

تشنه بود و میان خون ها بود

لحظه های جسارت و غارت

در دل قتلگاه بلوا بود

رحم در چشم نا نجیبی نیست

بین خولی و شمر دعوا بود

دید دست جماعتی نامرد

تکه های لباس پیدا بود

لبه ی تیغ ها که پائین رفت

ساقه ی نیزه ها به بالا بود


مرثیه گودال قتلگاه

بیست و چهارم مهر 1392

در سرش طرح معما می کرد

با دل عمه مدارا می کرد

فکر آن بود که می شد ای کاش

رفع آزار ز آقا می کرد

به عمویش که نظر می انداخت

یاد تنهایی بابا می کرد

دم خیمه همه ی واقغه را

داشت از دور تماشا می کرد

چشم در چشم عزیز زهرا

زیر لب داشت خدایا می کرد

ناگهان دید عمو تا افتاد

هر کسی نیزه محیا می کرد

نیزه ها بود که بالا می رفت

سینه ای بود که جا وا می کرد

کاش با نیزه زدن حل می شد

نیزه را در بدنش تا می کرد

لب گودال هجوم خنجر

داشت عضوی ز تنش وا می کرد

هر که نزدیکترش می آمد

نیزه ای در گلویش جا می کرد

زود می آمد و می زد به حسین

هر کسی هرچه که پیدا میکرد

آنطف هلهله بود و این سو

ناله ها زینب کبری میکرد

گفت ای کاش نمی دیدم من

زخمهایت همه سر وا می کرد

احسان محسنی فر


حضرت عبدالله بن حسن

بیست و چهارم مهر 1392

یک نفس آمده ام تا که عمو را نزنی

که به این سینه ی مجروح تو با پا نزنی

ذکر لا حول ولا از دو لبش می بارد

با چنین نیزه ی سر سخت به لبها نزنی

عمه نزدیک شده بر سر گودال ای تیغ

می شود پر به سوی حنجره حالا نزنی؟

نیزه ات را که زدی باز کشیدی بیرون

می زنی باز دوباره نشد آیا نزنی؟

من از این وادی خون زنده نباید بروم

شک نکن اینکه پرم را بزنی یا نزنی

دست و دل باز شو ای دست بیا کاری کن

فرصت خوب پریدن شده! در جا نزنی

علیرضا لک


اشعار مرثیه شب پنجم محرم الحرام

بیست و چهارم مهر 1392

 جــلـوه ی ذات کــبــریــا شــده ای

 کعبه ی تیـغ و نیـزه هـا شـــده ای

 زیـر ایـن چکمه های زبر و خشن

 مثـل قـالـی نــخ نــما شـده ای

 چقدر نیزه خورده ای!چه شده؟

 دم عـصــری پر اشتها شده ای

 نیــزه ای بوسـه زد به لعل لبت

 مــاه زینـب چه دلـربا شـده ای!

 همـه ی مـوی عمه گشـته سپید

 خـوب شد خمره حنا شده ای

 کــاوش تیــغ هـا برای زر است

 تــو مــگر معــدن طلا شده ای؟

 نـقـشه ی ری خطـوط زخـم تنـت

 پس برای همین تو تا شده ای؟!

 بـا تقــلا و دسـت  و پــا زدنــت

 بــاعــث گـریــه ی خــدا شـده ای

وحید قاسمی


شهادت حضرت عبدالله ابن حسن ع

بیست و چهارم مهر 1392

عمو رسیدم و دیدم؛ چقدربلوا بود

 سر تصاحبِ عمامه ی تو دعوا بود

  به سختی از وسط  نیزه ها گذر کردم

 هزار مرتبه شکر خدا کمی جا بود

 ثواب نَحر گلویت تعارفی شده بود

 سرِ زبان همه جمله ی - بفرما- بود 

 عمو چقدر لبِ خشکتان ترک دارد

 چه خوب می شد اگر مشک آب سقا بود

 زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال

 نگاه کن؛ نکند مادر تو زهرا بود

 برای کشتن تان تیغ و نیزه کم آمد

 به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود

 تمام هوش و حواس سپاه کوفه و شام

 به فکر جایزه ی بردن سر ما بود

 بلند شو؛ که همه سوی خیمه ها رفتند

 من آمدم سویِ گودال، عمه تنها بود

وحید قاسمی


حضرت عبدالله ع

بیست و چهارم مهر 1392

هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم

دیدار تو تو میداد امیدم که بمیرم

دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست

من یک نفس این راه دویدم که بمیرم

با هر تب افسوس نمردم که نمردم

در خون تو این بار امیدم که بمیرم

با دیدن هر زخم تو ای مزرعه زخم

از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم

می گفتم و می سوختم از ناله زینب

وقتی زتنت نیزه کشیدم که بمیرم

شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم

در پای تو این زخم خریدم که بمیرم

حسن لطفی

قیامت بی حسین غوغا ندارد"شفاعت بی حسین معنا ندارد"حسینی باش که در محشر نگویند"چرا پرونده ات امضاء ندارد


اس ام اس ماه محرم


آبروی حسین به کهکشان می ارزد ، یک موی حسین بر دو جهان می ارزد ، گفتم که بگو بهشت را قیمت چیست ، گفتا که حسین بیش از آن می ارزد


--------------------------------


ماه خون ماه اشک ماه ماتم شد ، بر دل فاطمه داغ عالم شد . فرا رسیدن ماه محرم را به عزادارن راستینش تسلیت عرض میکنم


--------------------------------


ای وجودت عشق را معنای حسین عالمی یک قطره تو دریا حسین فرا رسیدن ماه محرم را به تمامی مسلمانان جهان تسلیت می گم


--------------------------------
پرسیدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟ آهی کشیدوگفت:که ماه محرم است.گفتم: که چیست محرم؟باناله گفت:ماه عزای اشرف اولادآدم است


--------------------------------


السلام علیکم یااباصالح المهدى (عج)السلام علیک یاامین الله فى ارض وحجته على عباده(یاصاحب الزمان آجرک الله)ماه محرم بر شما وعاشقان حسین تسلیت عرض مینمایم)

--------------------------------


اردوی محرم به دلم خیمه به پا کرد

دل را حرم و بارگه خون خدا کرد

--------------------------------
محرم آمد و ماه عزا شد

مه جانبازی خون خدا شد

جوانمردان عالم را بگویید

دوباره شور عاشوار به پا شد


--------------------------------

حسین میا به کوفه ، کوفه وفا ندارد ...

ای به دل بسته ، قدری آهسته

کن مدارا با ، زینب خسته ...

یا حسین مظلوم ...


--------------------------------

یه جائیه تو دنیا همه براش می میرن

تموم حاجتا رو همه از می گیرن

بین دو نهر آبه ، یه سرزمین خشکه

شمیم باغ و لاله اش خوشبو ز عط مُشکه

شبای جمعه زهرا زائر این زمینه

سینه زن حسینه ، یل ام البنینه ...


--------------------------------

دوست دارم هر چی دارم بدم به راه تو حسین

تا که سینه خیز بیام میون بین الحرمین


--------------------------------
السلام ای وادی کرببلا

السلام ای سرزمین پر بلا

السلام ای جلوه گاه ذوالمنن

السلام ای کشته های بی کفن


--------------------------------

کاش بودیم آن زمان کاری کنیم

از تو و طفلان تو یاری کنیم

کاش ما هم کربلایی می شدیم

در رکاب تو فدایی می شدیم

السلام علیک یا ابا عبدالله ...


--------------------------------
کربلا لبریز عطر یاس شد. . . .نوبت جانبازی عباس شد


--------------------------------


دیباچه ی عشق و عاشقی باز شود

دلها همه آماده ی پرواز شود

با بوی محرم الحرام تو حسین

ایام عزا و غصه آغاز شود


--------------------------------

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند


--------------------------------
شهادت امام حسین


دل را اگر از حسین بگیرم چه کنم

بی عشق حسین اگر بمیرم چه کنم

فردا که کسی را به کسی کاری نیست

دامان حسین اگر نگیرم چه کنم


--------------------------------

گویند که در روز قیامت علمدار شفاعت زهراست . . . علم فاطمه دست قلم عباس است.


--------------------------------

پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است ؟

آهی کشید و گفت ماه محرم است...


--------------------------------

باز محرم رسید، ماه عزای حسین

سینه‌ی ما می‌شود، کرب و بلای حسین

کاش که ترکم شود غفلت و جرم و گناه

تا که بگیرم صفا، من ز صفای حسین


--------------------------------
اس ام اس ویژه محرم


فرشته‌ها از امشب صبوی غم می‌نوشن

دوباره اهل جنت پیرهن سیاه می‌پوشن


--------------------------------

با آب طلا نام حسین قاب کنید

با نام حسین یادی از آب کنید

خواهید مه سربلند و جاوید شوید

تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید

فرا رسیدن ماه محرم تسلیت باد


--------------------------------

باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست

باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست

آب در این تشنگی از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست

قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود که دنیا شکست

محرم ماه غم نیست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسین است


--------------------------------
شعر های محرم

هر دم به گوش می رسد آوای زنگ قافله ، این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله . حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد . التماس دعا


--------------------------------


نام من سرباز کوی عترت است ، دوره آموزشی ام هیئت است . پــادگــانم چــادری شــد وصــله دار ، سر درش عکس علی با ذوالفقار . ارتش حیــدر محــل خدمتم ، بهر جانبازی پی هر فرصتم . نقش سردوشی من یا فاطمه است ، قمقمه ام پر ز آب علقمه است . رنــگ پیراهــن نه رنــگ خاکــی است ، زینب آن را دوخته پس مشکی است . اسـم رمز حمله ام یاس علــی ، افسر مافوقم عباس علی (ع)

--------------------------------


عالم همه محو گل رخسار حسین است ، ذرات جهان درعجب از کار حسین است . دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش ، یعنی که خدای تو عزادار حسین است

--------------------------------


عالم همه قطره و دریاست حسین ، خوبان همه بنده و مولاست حسین ، ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش ، از بس که کَرَم دارد و آقاست حسین

متن نوحه فلک آتش کشیده ماوایم.....

فلک آتش کشیده مأوایم

بخون رنگین تمام سودایم

عدو زخم دلم را از جفا نمک میزد

میان شعله ی آتش تو را کتک میزد

(حلالم کن)2 حبیبه ام زهرا...

حسن در کوچه همره من بود

نظاره گر به ظلم دشمن بود

مرا با چادر خاکی میان ره دیده

صدای ضربت سیلی ز کینه بشنیده

(خداحافظ)2 علی مظلومم....

خداجافظ غریب شهر غم

شده وقت وداع ما با هم

(خداحافظ)2 علی مظلومم...

 

 نوحه آقای من دلیل گریه های من...."درخواستی"

آقای من... دلیل گریه های من

دلم برای تو حرم برای من

به روی گنبدت با دستای خودت

کبوتری رو پر بده به جای من

حرم حرم به یاد کربلام

قدم قدم همیشه با شمام

طپش طپش نفس نفس میگم

من فقط تورو میخوام

حسین من.....

مولای من

همیشه آشنای من

الهی که بگیره باز دعای من

دوباره قسمتم شه کربلای تو

براتم بده امام رضای من

حرم حرم به یاد کربلام

قدم قدم همیشه با شمام

طپش طپش نفس نفس میگم

من فقط تورو میخوام

حسین من....

التماس دعا

 

 

نوحه های سینه زنی حضرت اباعبدالله الحسین (ع)(نوحه + دریافت فایل صوتی)

 

نعم الامیر (نوحه)



به قلاده ی نفس گشتم اسیر
شدم زار و شرمنده و سر به زیر
تهی دستم و بی نوا و فقیر
مرا کس نخواند ذلیل و حقیر
مقامم بُوَد بس بزرگ و خطیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

حسین ازکرم انتخابم کند 
غلام غلامش خطابم کند 
گدای در خود حسابم کند 
بهشتم بَرَد یا عذابم کند 
به عشقش اسیرم اسیرم اسیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

خیالش زمن دلربایی کند
غمش دردلم خودنمایی کند 
نوایش مرا نینوایی کند 
ولایش مرا کربلایی کند
بدانند خلق از صغیر و کبیر 
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

منم عار او، او بود یارمن
زلطف و کرامت، خریدار من
نبودم که او بوده دلدار من 
غمش شد انیسِ دل زار من
از آن دم که مادر مرا داده شیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

اگر چه گنه کار و آلوده ام
به خاک مزارش جبین سوده ام
دمی بی ولایش نیاسوده ام 
گرفتار و دلداده اش بوده ام 
از آن دم که آب و گلم شد خمیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

زخون جگر پاکِ پاکم کنید
سپس عاشق سینه چاکم کنید
به تیغ محبت هلاکم کنید 
به صحن ابوالفضل خاکم کنید
که خاکم دهد بوی مشک و عبیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

به زخم جبین پیمبر قسم 
به رخسار خونین حیدر قسم 
به محسن، به زهرای اطهر قسم 
به سبطین و عباس و اکبر قسم 
به هفتاد و دو عاشق بی نظیر 
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

دریغا که شد خاک صحرا کفن
بر آن کشته ی پاره پاره بدن 
تنش پاره پاره تر از پیرهن
سرش نوک نی با خدا هم سخن
نگاهش سر نی به طفلی صغیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

به سردار بی لشگر کربلا 
به سرهای لب تشنه از تن جدا 
به قرآن زیر سُم اسب ها 
به خونی که شد خونبهایش خدا 
به جسمی که او را کفن شد حصیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

به هر کوی و هر بزم و هر انجمن 
سرم خاک پای حسین و حسن 
پدر در دوگوشم سرود این سخن
که ای نازنین طفل دلبند من 
حسینی بمان و حسینی بمیر
امیری حُسَینٌ وَ نعِمَ الامیر

انا مجنون الحسین(نوحه)



تا خداییِ خداست، همه جا کرب و بلاست
روزها روز حسین، اشک ها اشک عزاست
انا مجنون الحسین

اشجع الناس کجاست؟ عشق و احساس کجاست؟
شاخه ی یاس کجاست؟ دست عباس کجاست؟ 
انا مجنون الحسین

یک طرف اشک پدر، یک طرف خون پسر
یک طرف زخم جگر، یک طرف یا ابتاست 
انا مجنون الحسین

دل من سوختنی است، اشک من ریختنی است
عشق من سینه زنی است، رهبرم خون خداست
انا مجنون الحسین

دیده ام سوی حسین، کعبه ام کوی حسین
قبله ام روی حسین، کربلا قبله نماست
انا مجنون الحسین

مهر او در گل من، عشق او حاصل من 
قبر او در دل من، سینه ام بزم عزاست
انا مجنون الحسین

منم و اشک دو عین، منم و وای حسین
گریه برمن شده دین، کار من سوز و دعاست
انا مجنون الحسین

خاک دلدار منم، دیده خونبار منم 
تشنه ی یار منم، کوثرم جام بلاست
انا مجنون الحسین

شمرکافر زجفا، سر ارباب مرا 
تشنه لب کرد جدا، تا زمین است و سماست
انا مجنون الحسین

 

نماز ظهر عاشورا (نوحه)



ای اهل کوفه! موقع نماز است
اسلام از نماز سرفراز است 
نماز حکم ذات بی نیاز است 
الله الله نصر من الله

نماز مرز بین کفر و دین است 
فریاد یک صدای مسلمین است 
پیغام ثاراللّهیان همین است
الله الله نصر من الله

از خون پیشانی وضو بگیرم 
سینه سپر پیش هجوم تیرم 
من بی نماز، را نمی پذیرم 
الله الله نصر من الله

نیزه رَود در دل هزار بارم 
تیر آید از یمین و از یسارم 
من دست از نماز بر ندارم 
الله الله نصر من الله

تشهد و سلام مدیون ماست 
آبروی نماز از خون ماست 
تکبیرة الاحرام مرهون ماست
الله الله نصر من الله

سجده همیشه سرفراز من است 
سنگ بلا مُهر نماز من است 
قنوت من راز و نیاز من است
الله الله نصر من الله

نماز را دهم زخونم حیات
نوشته درباره ی من این برات 
اشهد انّ قد اَقَمتَ الصلاة
الله الله نصر من الله

وداع روز عاشورا (نوحه)



ای نثارت اشک پیوسته 
تشنه لب بار سفر بسته
یا اخا آهسته آهسته
ای همه هست من مرو از دستِ من
ای حسینم، ای حسینم

ای قیامت قد و بالایت
ای به قامت چشم زهرایت
تاکند زینب تماشایت
ای همه هست من مرو از دستِ من
ای حسینم، ای حسینم


ای جمالت شمع محفل ها
ای به دنبالت همه دل ها
می روی در بین قاتل ها
ای همه هست من مرو از دستِ من
ای حسینم، ای حسینم

نیزه ها گریان بر احوالت
تیر دشمن ها پر و بالت 
زینب و زهرا به دنبالت
ای همه هست من مرو از دستِ من
ای حسینم، ای حسینم

ای سرشکم وقف دیدارت 
بین دشمن می شوم یارت
جای عباس علمدارت 
ای همه هست من مرو از دستِ من
ای حسینم، ای حسینم

اصغرت در موج خون خواب است
دخترت در خیمه بی تاب است
تشنه ی یک جرعه ی آب است
ای همه هست من مرو از دستِ من
ای حسینم، ای حسینم

صبر کن دور سرت گردم
جانشین اکبرت گردم
در غریبی لشگرت گردم
ای همه هست من مرو از دستِ من
ای حسینم، ای حسینم

 

وداع روز عاشورا(نوحه)
بریزم اشک پیوسته، حسین بار سفر بسته
برادر جان! برادر جان! برو آهسته آهسته
حسین جانم حسین جانم
حسین جانم حسین جانم

همه بودم، همه هستم، شتابان رفتی از دستم 
من آخر خواهرت هستم، برو آهسته آهسته
حسین جانم حسین جانم
حسین جانم حسین جانم 

توقف کن دراین صحرا، که جای مادرم زهرا
ببوسم حلق خشکت را، برو آهسته آهسته
حسین جانم حسین جانم
حسین جانم حسین جانم

فدای کام عطشانت فدای چشم گریانت
نگاهی کن به طفلانت، برو آهسته آهسته
حسین جانم حسین جانم
حسین جانم حسین جانم

تو با من یار و هم دردی، وداعی در حرم کردی 
که دیگر بر نمی گردی، برو آهسته آهسته
حسین جانم حسین جانم
حسین جانم حسین جانم

دعا کن تا بمیرم من، عزا برتو نگیرم من 
که بعد از تو اسیرم من، برو آهسته آهسته
حسین جانم حسین جانم
حسین جانم حسین جانم


تمام آرزوی من، نگاهی کن به سوی من
سپس از پیش روی من، برو آهسته آهسته 
حسین جانم حسین جانم
حسین جانم حسین جانم

ببین حال دل زارم، مرو ای آخرین یارم
که من تنها تو را دارم، برو آهسته آهسته
حسین جانم حسین جانم
حسین جانم حسین جانم

گودال روز عاشورا(نوحه

حرمت زهرا را دریدند در قتلگه خنجر کشیدند
حسین او را سر بریدند
از این غم شد به پا شور قیامت
فاطمه فاطمه! سرت سلامت
******

رنگ از رخ زینب پریده گردیده زهرای شهیده
زائر رگ های بریده
از این غم شد به پا شور قیامت
فاطمه فاطمه! سرت سلامت
******

امت عجب شرم از خدا کرد حق محمد را ادا کرد
سر حسینش را جدا کرد
از این غم شد به پا شور قیامت
فاطمه فاطمه! سرت سلامت
******

قاتل برون آمد زگودال زهرا رود او را به دنبال 
حسین می زند پرو بال
از این غم شد به پا شور قیامت
فاطمه فاطمه! سرت سلامت
******

بین زنان داغدیده یک اسب بی صاحب رسیده
از سوز دل شیهه کشیده
از این غم شد به پا شور قیامت
فاطمه فاطمه! سرت سلامت
******

صحرا پر از آتش و دود است صورت دختری کبود است
گناه او مگر چه بوده است
از این غم شد به پا شور قیامت
فاطمه فاطمه! سرت سلامت
******

صدپاره پیکر حسین است بریده حنجرحسین است
ای وای این سر حسین است 
از این غم شد به پا شور قیامت
فاطمه فاطمه! سرت سلامت

 

روز عاشورا (نوحه)

فریاد وامحمدا حق رسالت شد ادا 
با لب تشنه از قفا سر حسینت شد جدا 
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

انّا الیه راجعون گودال شد دریای خون
با رأس خونین حسین شمر آمد از مقتل برون 
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

این مرکب بی صاحب است، در شعله ی تاب و تب است 
یالش به خون رنگین شده، چشمش به سوی زینب است
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

حسین دست و پا زند، فاطمه را صدا زند 
دشمن در آن دریای خون، آتش به خیمه ها زند
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

اَینَ مُعِزُّ الاولیا؟ مهدی بیا! مهدی بیا!
در قتلگه جاری شده، خون تمام انبیا 
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

عرش خدا از صدر زین، افتاده برروی زمین
یا فاطمه! یا فاطمه! بیا حسینت را ببین
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

طفلی به صحرا شیونش، افتاده لرزه بر تنش 
از ترس دشمن می دود، آتش گرفته دامنش
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

 

 

 

روز عاشورا (نوحه)

فریاد وامحمدا حق رسالت شد ادا 
با لب تشنه از قفا سر حسینت شد جدا 
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

انّا الیه راجعون گودال شد دریای خون
با رأس خونین حسین شمر آمد از مقتل برون 
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

این مرکب بی صاحب است، در شعله ی تاب و تب است 
یالش به خون رنگین شده، چشمش به سوی زینب است
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

حسین دست و پا زند، فاطمه را صدا زند 
دشمن در آن دریای خون، آتش به خیمه ها زند
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

اَینَ مُعِزُّ الاولیا؟ مهدی بیا! مهدی بیا!
در قتلگه جاری شده، خون تمام انبیا 
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

عرش خدا از صدر زین، افتاده برروی زمین
یا فاطمه! یا فاطمه! بیا حسینت را ببین
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

طفلی به صحرا شیونش، افتاده لرزه بر تنش 
از ترس دشمن می دود، آتش گرفته دامنش
واویلتا واویلتا واویلتا واویلتا

 

روز عاشورا (نوحه)

حرمت قرآن را دریدند
اسلام را در خون کشیدند 
خونِ خدا را سر بریدند
حسین پیروز یزید نابود

فاتح کربلا حسین است 
اسلام را بقا حسین است 
رهبر نهضت ها حسین است 
حسین پیروز یزید نابود

هر صحنه، صحنه ی قیام است 
حماسه ی خون و پیام است 
بیعت با ظالم حرام است 
حسین پیروز یزید نابود

به اشک زهرای شهیده 
که داغ ثار الله دیده 
از قتلگه ندا رسیده 
حسین پیروز یزید نابود

خونی که از گودال جوشد
تا روز محشر می خروشد
قرآن از این خون آب نوشد 
حسین پیروز یزید نابود

اسلام دین انقلاب است 
شهادت است و انتخاب است 
این معنیِ اسلام ناب است 
حسین پیروز یزید نا بود

منشور ثار الله این است 
پیغام بهر مسلمین است 
شهادت از برای دین است
حسین پیروز یزید نابود

 

گودال قتلگاه (نوحه)

قرآن پاره پاره گم کردم اینجا 
یک آسمان ستاره گم کردم اینجا
وای حسینم، نور عینم 

خورشید آرزویم در خون نشسته
گردیده سایبانش نیزه شکسته
وای حسینم، نور عینم

من زائر غریب خون خدایم 
از حنجر بریده زند صدایم 
وای حسینم، نور عینم

لاله ی پرپرم را می جویم اینجا
با اشک دیده او را می شویم اینجا
وای حسینم، نور عینم

در زیر تازیانه با اشک دیده 
گلبوسه گیرم از رگ های بریده
وای حسینم، نور عینم

بنشینم و ببوسم زخم تنت را 
کی برده یوسف من پیراهنت را؟ 
وای حسینم، نور عینم

رگ های گردنت را چرا بریدند؟ 
چرا سر تو را از قفا بریدند؟
وای حسینم، نور عینم

زخمی که روی قلبت دهان گشوده
گویا که جای تیر سه شعبه بوده
وای حسینم، نور عینم

بین روی سینه یاس مدینه ات را
در زیر تازیانه سکینه ات را
وای حسینم، نور عینم

 

گودال (نوحه)

رفتم از کنار قتلگاهت 
خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت
می گریم و می کنم نگاهت
خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت
داغ تو چه خاکی به سرم کرد
جامه ی اسیری به برم کرد
با قاتل تو هم سفرم کرد
مانده در دلم شرار آهت
خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت
رفتنم بود به کوفه مشکل
می روم ولی نمی رود دل
تو بر سر نیزه، من به محمل
اشک خود کنم نثار راهت 
خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت
ای واعطشا ترانه ی تو 
مقتل شده آشیانه ی تو 
جان داده به روی شانه ی تو 
شش ماهه صغیر بی گناهت
خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت
کو قاسم و عون و جعفر تو 
عباس و علیّ اکبر تو 
گر نیست سپاه و لشگر تو 
من یک تنه می شوم سپاهت
خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت
افسوس که حرمتت دریدند 
ننگ دو جهان به جان خریدند
لب تشنه سر تو را بریدند
رگ های گلو بود گواهت
خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت
ای در یم خون نشست سفینه
ای دسته گل تو زخم سینه
نیلی شده صورت سکینه
از کینه ی خصم رو سیاهت
خدا پشت و پناهت، خدا پشت و پناهت

بابی العطشان حتی قضا(نوحه)

ای بر قضای حق رضا، پاشیده خونت بر فضا
دریا تو را اشک عزا یابن علیّ المرتضیٰ !
بِاَبی العطشان حتی قضا
بابی المهموم حتی مضا

ای کشته ی صد پاره تن، عریان و بی غسل و کفن
آیا تویی حسینِ من یا بدرِ صدرُ المصطفی؟
بابی العطشان حتی قضا
بابی المهموم حتی مضا

خورشید عاشورا سرت، خون خدا در حنجرت
گشته کفن در پیکرت، گرد و غبار کربلا
بابی العطشان حتی قضا
بابی المهموم حتی مضا

تو یار و یاور منی؟ آیا برادر منی؟
فرزند مادر منی، انت ذبیحاً بالقفا
بابی العطشان حتی قضا
بابی المهموم حتی مضا

قسم به جان مادرت، برگو سخن با خواهرت
از پاره های حنجرت، ای در تنت روح دعا
بابی العطشان حتی قضا
بابی المهموم حتی مضا

تو کعبه ای، من زائرت، گاهی به دور پیکرت
گاهی به دنبال سرت، از کوفه تا شام بلا
بابی العطشان حتی قضا
بابی المهموم حتی مضا

کعبه ی من، منای من، مروه ی من، صفای من
قرآن من، دعای من، ورق ورق شدی چرا؟
بابی العطشان حتی قضا
بابی المهموم حتی مضا

 



تاريخ : جمعه ۱۳٩٢/۸/۱٧ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : Safar Ali Shetabi صفر علی شتابی | نظرات ()
  • بن تن | قالب وبلاگ