رسم سوختن

بنام خداوند جان و خرد 

تا در کلاس درس وفـــا پا گذاشتیم
صدها گل ستاره شکوفاگذاشتیم
  
تخته سیاه شاهد موی سپــــیدمان  
پنهان حکایتی که هـویدا گذاشتیم

اول بنا نبود که سوزند عـــاشقــــان
این رسم تازه را بجهان ما گذاشتیم

ما شکوه ازکشاکش دوران نمی کنیم
موجیم وکار خویش به دریاگذاشتیم

نشناخت کس مقام معلم به جز خدا
ما اجـر کارخویش به او وا گذاشتیم

رفتیم و در کــــلاس به عنوان باد گار
آنجادل شکسته ی خودجاگذاشتیم


همکار خوبم 


خوشحالم که آمدی تا در جشن بهار معرفت ،بهار شکفتن و جوانه زدن 

شرکت کنی 
و کتاب علم را بگشایی و معنی سازی شعر :

تــوانا بــود ،هــرکه دانا بــود  
 

 
و بیاموزی دانائـی را که برتر از توانائـی ست 

بیا و فراتر از تمامی بود و نبودها ،باید و نباید ها ،بترکان حباب « ندانستن » را

بیاموز تا در فصل نوین پرسش گری که نه
 بدایتی دارد و نه نهایتی در بازی 

 
روزگار کارگردان شرایط باشیم نه بازیگر زندگی  

/ 0 نظر / 32 بازدید